پس تو کجا بودی؟

«وَ اَللَّهِ إِنِّي أُحِبُّكَ!» «مَا أَنْتِ كَمَا قُلْتِ.» چگونه اثبـات کنم محبّتم را؟ چگونه بیان کنم ناتوانی ام را؟ اگر بر بینی ام ضربت بزنی…اگر تمام دنیا را بر سرم بریزی… تــمام دلواپسی ام بود… امامِ من، آن شبِ گور که از همه بریدم… او از شما گفت، از این ادامه مطلب

پیچک صبر

آفتاب بعد از ظهر جمعه، شسته شده زیر باران دیروز و امروزِ اصفهان، با خیالی آسوده پاهایش را دراز کرده و هال را تا نیمه از آن خود کرده است.  و فکر زنی، تمام خیال مرا از آنِ خود کرده است.  آن روز که روبه رویم نشست. اولین بار بود ادامه مطلب

نقابِ دنیـا!

گفتم. از همه چیز، از همه جا، از تمام احساسم، از تمام افکارم، از زوایایِ پیدا و پنهان قلبم. محبوس شدم در دنیایِ سکوتی که دیوارهایش از جنس نگاه بود. اشک را نهیب زدم… اکنون وقتش نیست! باز هم نگـاه بود و نگـاه. نقابِـ لبخند و روی چرخاندن به لیوان ادامه مطلب

این خانه باید باب میلش باشد.

تصور می کنم ایشان را در خیالم. مثلاً اینجا روی مبل نشسته است و نگاهم می کند. سر به زیر می اندازم و بی صدا می خوانم: «يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»  باید خانه ام ساده باشد. ادامه مطلب

باورم نیست!

در میان این همه قیل و قال و بد عهدی ایام به مقدار محتملی دل خوشم و چنگ به «یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ» زده ام. می گویند در عجبیم از صبر خدا و من محکوم شده ام به سکوتی که تسلای ادامه مطلب

الماس

اعتراف می کنم. به تمام گناهانم و قلبی که نقطه نقطه سیاه شد و زغال شد! اما تکه زغال المـاســ می شود گاهی گر تو بخواهی.     امام صادق علیه السّلام فرمودند: زماني كه انسان گناهي را مرتكب شود نقطه اي سياه در قلب و روح او ايجاد مي ادامه مطلب

کوچ کن!

إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ امام حسین علیه السلام: «مَنْ کَانَ بَاذِلًا فِینَا مُهْجَتَهُ، وَ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ، فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا؛ هرکس می‌خواهد جان خود را در راه ما بذل کند و خود را برای ملاقات با خدا آماده کرده است، با ما کوچ کند.» شیخ اشراق: برحذر باش ادامه مطلب

السّلام عَلی خَلَفِ السَّلَفِ!

ظلم با نعمت در یک جا جمع نمی شود. از کجا فهمیدم؟! از آن جایی که معتمد، از ترس این که او را ابوالخلف بخوانند، در خانه حبسش کرد. وه که سامرا چه حزن آور بود، در نبود امامش! لیک آبگینه ی به وسعت آسمان، از پشت صدها حاجب در ادامه مطلب