بی گناه

پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد می‌کنم و از پنجره می‌اندازم توی حیــاط، به لبه‌ی بام آویزانش می‌کنم. آفتاب، لبه‌ی خاکستری پشتِ‌بام را سفید  کرده‌است.  حیـــاط خانه‌ی بچگی؛ آفتابِ از ظهرْ گذشته اش، لبه‌ی بام… بهار بود که خانمِ گربه ادامه مطلب

خانه پدری

خانه‌ای که در آن کودکی‌ام به نوجوانی بدل شد. می‌گویند: «الانه که خراب بشه.» زنی عرب، گوشه‌ی راهروِ منتهی به اتاق‌ها ایستاده‌است و گریه می‌کند. می‌دوم توی اتاق کودکی‌ام. بچه را به بغل می‌گیرم. از کنار زن عبور می‌کنم و بچه را به بیرون می‌برم. برمی‌گردم. بازهم گریه می‌کند. دستش ادامه مطلب

گربه فلج

گربه‌ای بود از دو پا فلج. و به مهربانی مادرِ خـانه، گوشه‌ی حیاط خانه زندگی می‌کرد. بعد از ظهرها، صدای بقیه‌ی گربه‌ها از روی پشت بام‌ها راهی حیاط خانه می‌شد. گربه با کمک دو دست، جور پاهای بی‌جانش را می‌کشید و کشان‌کشان تا میانه‌ی حیاط می‌رفت. جواب صدای دیگر گربه‌ها ادامه مطلب

پیاله‌ آب

برای رسیدن به گام‌های بلندش، می‌دویدم.  پیِ آوایی نا‍ آشنا، قدم برمی‌داشت. از این کوچه‌باغ به کوچه‌باغ بعدی. من هم به دنبالش.   دورنمـای  کوچه‌باغی پهن، که در امتدادش تا چشم کار می‌کرد، زمین کشاورزی بود. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. رودخانه‌ی باریک آب، بین‌ کوچه و زمین سرسبز، جدایی ادامه مطلب