بی گناه
پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد میکنم و از پنجره میاندازم توی حیــاط، به لبهی بام آویزانش میکنم. آفتاب، لبهی خاکستری پشتِبام را سفید کردهاست. حیـــاط خانهی بچگی؛ آفتابِ از ظهرْ گذشته اش، لبهی بام… بهار بود که خانمِ گربه ادامه مطلب

