دل نوشـتـه, نویسندگی

نفحات

دو سرِ حی‍ـاط بزرگِ خانه‌ی کوچکِ اجاره‌ای‌مان، دو باغچه بساط پهن کرده‌اند. علف‌هرزها به دور از دو چش‍ـم پنجره، توی باغچه‌ی آن سوی حیـاط جولان می‌دهند. گروهی دور تنِ نحیف گل‌های رز می‌پیچند. گروهی نهال محجوبِ بهارنارنج را دوره می‌کنند. گاهی به دادرسی از گل‌ها، به جانشان می‌افتادم. اما ریشه‌شان محکم‌تر از آن بود که […]

دل نوشـتـه, منتخـب

بی گناه

پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد می‌کنم و از پنجره می‌اندازم توی حیــاط، به لبه‌ی بام آویزانش می‌کنم. آفتاب، لبه‌ی خاکستری پشتِ‌بام را سفید  کرده‌است.  حیـــاط خانه‌ی بچگی؛ آفتابِ از ظهرْ گذشته اش، لبه‌ی بام… بهار بود که خانمِ گربه می‌آمد سر دیوار. بچه‌هاش یکی […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

موریانه

چشم باز می‌کنم. باز همان چهاردیواری سفید و سرد! باز صبحِ فردای دیروز! چشم باز می‌کنم؛ خسته‌ و کوفته، هم‌چون تنه‌ی درختی قطور که لشکر موریانه‌های نفْس و شیطان، به جانِ دل بی‌تابش افتاده‌اند. باز خورشید از میان شکافِ دیوارِ پیر، گوشه‌ی چادرش را، روی تنِ سرد کفِ اتاق انداخته‌است. و من به کمک ریشه‌های […]

نویسندگی

ادعای مشاهده

آخرین نامه ی امام زمان به آخرین نایب خاص خود:   خَرَجَ اَلتَّوْقِیعُ إِلَى أَبِی اَلْحَسَنِ اَلسَّمُرِیِّ یَا عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدٍ اَلسَّمُرِیَّ  اِسْمَعْ؛ بشنو أَعْظَمَ اَللَّهُ أَجْرَ إِخْوَانِکَ فِیکَ؛ خدا اجر برادرانت را در مورد تو عظیم گرداند فَإِنَّکَ مَیِّتٌ؛ پس همانا تو خواهی مرد مَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ سِتَّهِ أَیَّامٍ؛ در فاصله شش روز فَاجْمَعْ أَمْرَکَ؛ پس امر […]

داسـتانی, نویسندگی

انتهای کوچه

زن خودش را هزار پاره توی آیینه‌های ریز و درشت دیوار دید زد:«توی این شلوغی حتی نشد برم نزدیک حرم.»از حرف خودش گریه‌اش گرفت. نزدیک در ورودی رواق، میان انبوه آدم‌ها از حرکت افتاد.  صدایش را بالا برد: «چرا وایسادن؟ چرا نمی‌رن؟»  دختر به انبوه زن‌ها چشم‌ دوخت. پته‌ی چادرش را از زیر پاها بیرون […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

از میان برخیز

♥بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ♥ «جز آنچه زیرلب هر روز با توام در میان است.» با خواندن این جمله‌ی کاتب، آه از نهادم برخاست. چقدر پر ادعا هستم؛ حال آن‌که حتی یک نفَس از نفَس‌های عمر، یادتان نبودم. بی‌گمان می‌گویم، خب هر روز که دعا می‌کنم بیایید! با خودم که تعارف ندارم. آن لحظات هم به […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

هیچ

در کودکی و نوجوانی، هر حسی اغراق شده‌ است  و همه‌چیز زیـبا؛ چون درِ بسیاری ادراکات به رویت بسته است.

دل نوشـتـه, نویسندگی

سرکش

توسنی کردم ندانستم همی  کز کشیدن سخت‌تر گردد کمند واگویی این تک بیت، به زیر لب، از سویدای دل و مزه مزه کردنِ حسی امیدبخش  در روزگـار مدرسـه،  در روزگـار ترسـیم آینده‌ای روشن در خیـال، در روزهایی که جملگی می‌گفتند تو نورَسی و دلت سفید و بی‌خط و خش، برای من هم دعا کن! و […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

دل شکسته

گاه ماجرایی، سنگی زشت و کج و معوج می‌شود و آبگینه‌ی دل را نشانه می‌رود. آبگینه‌ هزار تکه می‌شود. تکه‌ها‌ی شکسته، جوف صدر را پر می‌کند. یادآوری خاطرات، صدرِ مجروح را در هم مُشت می‌کند. فرو رفتن تکه‌های شکسته‌ی آبگینه در شش گوشه‌ی تنگ شده صدر، جای زخم را تازه می‌کند و در گلو طعم […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

شما کی می آیید؟

اذان تمام نشده، صدای پدافند بیشتر شد. از توی ایوان، تیر پدافندهایی که توی هوا منفجر می­‌شدند، نمایان بود. کمی توی ایوان پا به پا شد و رفت تو. به اصرارش پشتِ دیوارِ هال نماز خواندیم. می­‌گفت: «ممکن است وسط نماز، شیشه­‌ها خرد شود و بریزد روی سرمان.» بعد از نماز بلند بلند آیه الکرسی […]

پیمایش به بالا