سنگ روزگار
روزها چون باد در گذر است. صبحِ روزِ شنبه با ادامه مطلب
روزها چون باد در گذر است. صبحِ روزِ شنبه با ادامه مطلب
بر بالای بام رفت. تشنگی سوی چشمانش را کم کرده ادامه مطلب
درِ خیمه را کنار زد. عبیدالله دستْ حايل چشمانش ادامه مطلب
مثل پارسال، مثل هر سال! سجاده اش پهن است ادامه مطلب
نامه ای برای اسقف نجران، تنها منطقه ی مسیحی نشین ادامه مطلب
دیگر پای آمدن ندارم. پای روحم مدّتی است فلج شده ادامه مطلب
چند روزی است که به واژه ی عدالتـْ می اندیشم. ادامه مطلب
مزرعِ سـبز فلکـ دیدم و داسـ مَـه نو یادمـ از کشته خویش ادامه مطلب