کتاب خوانی!

دكارت حكيم معروف فرانسوى پس از آنكه يك سلسله مقالات منتشر كرد، صيت شهرتش همه جا پيچيد و سخنان تازه ‏اش مورد تحسين و اعجاب همگان قرار گرفت. يكى از كسانى كه مقالات وى را خوانده بود و بدان ها اعجاب داشت  ، خيال كرد كه دكارت بر گنجينه ‏اى ادامه مطلب

پنجره ی دنیا!

« و گفت: خدای را نگاه دار. گفتم: تفسیر این چیست؟ گفت: همیشه چنان باش که گویی خدای را می‌بینی.» می بینم خودَم را، تمام قد! جلو می روم. می بینم خودَم را، نیمه تَن. جلوتر… تنها صورتم… جلوتر… تُـــ را… نفَسم روی شیشه می نشیند. اشک می شود و ادامه مطلب

أوّاب

منِ پا در رکابِ سفر آخِرْ… دلم فرشته شدن می خواهد، بعد از این همه«كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» بودن. مگر  جز مکرمین در رکابت هستند؟ یا الهی… من أنتَـــ؟

خلوتـِ روح

راحت و در دسترس است، ابزاری که افراد به مددش، ادراکات خود را به دیگر انسان ها منتقل می کنند. تنها لمس و نگاه کردن به وسیله ی آرمیده در دست کفایت می کند. هر زمان که بخواهم … چشم ها و گوش هایم به قدر هزاران چشم و گوش ادامه مطلب

اویِ من!

شبِ ولادت مولایْ است. «این جا یه مسجده. حالشو داری بریم مسجد نماز بخونیم؟» «باشه.» «خب، بعدِ نماز گوشه ی حیاط مسجد منتظرتم.» از ماشین پیاده می شوم. برایش دست تکان می دهم. روی می چرخانم. سر درِ مسجد، در قابِ نگاهم جا خوش می کند: «مسجد علی بن ابی ادامه مطلب

هست و نیست!

می گوید اگر مهره های ستون فقرات به نخاع فشار آورد، پا خواب می رود، سوزن سوزن می شود؛ چون خون به درستی در پا جریان پیدا نمی کند. مثالی دیگر می زند؛ نسبت من با تصویرِ من در آینه. تصویر هم هست و هم نیست. هم وجود دارد و ادامه مطلب

باباجـون

چند ماهی است که مهمان جانمازم شده است. زندگی اول بار که می بیندش، توی مشت کوچکش می گیرد و نگاش را به من می دهد: «این کجا بوده؟ برای چی گذاشتیش توی جانمازت؟ تو که یه تسبیح دیگه داری.» «آره، این مالِ من نیست.» دست می کشد روی شکستگی ادامه مطلب