اتومبیل!

تمثیل جالبی بود. «می خواهی بروی مسافرت… خب، ماشینت را می بری تعمیرگاه. زیر و بندش را می بینی، موتورش را معاینه می کنی، باد لاستیک هایش را تنظیم می کنی. با خیالی آسوده می زنی به جاده؛ می دانی این را، که توی جاده نمی مانی… از حرکت نمی ادامه مطلب

تحریف

به این آیه می رسم:   «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا؛ همانا كسانى كه فرشتگان، جانشان را مى‌گيرند، در حالى كه بر خويشتن ستم ادامه مطلب

امری جدید

«…كَذَٰلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ؛ این چنین برای هر امّتی عملشان را زینت دادیم…» هر گروهی عمل خود را زیبــا می بیند و می داند. جامعه ی شیعه به جای گوش دادن و تبعیت از حدیث ثقلین؛ آویزان پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی شده است. یا از محتواهای ادامه مطلب

قتیل الحمار

«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؛ هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏ اند مرده مپندار؛ بلكه زنده‏ اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى ‏شوند.»  در جنگ همراه پیامبر بود و کشته شد. همگی به حالش غبطه خورند که شهید ادامه مطلب

قابِ پولکی

دختر تبلتش را گذاشت روی میز و ایستاد.:«وای! اینا چیه خریدی عزیز؟ چه خوشگلن!» عزیز پارچه ی سفیدی را از کیفش بیرون آورد:« ملیله و پولکه.» دختر دست های کوچکش را فرو کرد توی پلاستیک:«می خوای چیکارشون کنی؟» «مگه نگفتی هفته ی دیگه روزِ معلمه؟!» مشت پُرَش را از پلاستیک ادامه مطلب

باران

کار هر روز ابرها شده است.  روی خوشید  که کمی از اوجِ آسمان پایین تر آمده را می گیرند. آسمان دلگیر می شود و زمین غمگین. صدای لُندیدن آسمان همه جا را بر می دارد. هی می غرد. یک مرتبه اشکش سر ریز می کند. می بارد. زمین نفسش را ادامه مطلب

طاق شدن

«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ؛  پس هنگامي‌كه از كار مهمّي فارغ مي‌شوي به مهمّ ديگري پرداز!» «وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ؛ و آنان كه از بيهوده رويگردانند.» این دو آیه مدتی است در گوشه ی ذهنم نور می دهد. نفْسی که امر به بدی ها دارد. «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» نباید لحظه ای ادامه مطلب

نفس

همین دیشب بود که شکستم؛ از دست نفسی که افسار عقل را در دست گرفت. واپسین شب قدر بود. نه قرآن بر سر گرفتم و نه زیارت امام حسینی خواندم؛ فقط جانماز را که توی کشو گذاشتم، رو به قبله چرخاندم و سلامی عجین با شرمساری دادم. نماز هم اگر ادامه مطلب