مثل او

چادر روی سر می‌اندازد و جلوی آینه‌ی قدی می‌ایستد. زیرلب می‌خواند:«می‌دویدم همچو آهو، می‌پریدم از سرِ جو.» چرخی می‌زند و می‌پرد روبه‌روی جانمازم. شیشه‌ی عطر را از توی جانماز برمی‌دارد. درش را باز می‌کند و نفسش را محکم می‌دهد تو: «به، چه خوش بوئه! نه شیرینه، نه تلخ. بزنم به ادامه مطلب

این روزها

«هذا، وَ الْعَهْدُ قَریبٌ، وَالْکَلْمُ رَحیبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا یَنْدَمِلُ، وَ الرَّسُولُ لَمَّا یُقْبَرُ، اِبْتِداراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ، اَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا، وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینَ؛ این در حالى بود که (از رحلت) زمانى نگذشته بود، و موضع شکاف زخم هنوز وسیع بود، و جراحت التیام نیافته، و پیامبر ادامه مطلب

عرش الرحمٰن‌‍

خلیفة‌اللهی… قلبی که عرشِ رحمان است. قلب و روحی که آیینه‌ی الله در زمین است. گر آیینه خط بردارد،  گر جیوه‌ی پشتش بریزد،  گر گرد و غبار، رویِ آیینه بنشیند، دیگر آیینگی ندارد. گر رو به جانبِ بلندای آسمان نباشد،  صورت‌گرِ شیطان جنی و انسی خواهدشد. صورت‌گرِ دنیا و ما ادامه مطلب

صَفْح

آفتاب در این سرمای پاییزی، از شیشه‌ی در، پته‌ی چارقدش را پهن‌ کرده‌است روی فرش اتاق. گویی سیاهیِ قلبم، پا به فرار می‌گذارد و یخ‌های وجودم ذوب می‌شود. انگار این نور و گرما، تلألویی از مهربانیِ مادرانه‌‌ی خداست. دلم می‌خواهد سبکبال، همراهِ ذرات بی‌وزن  نور، از خودبی‌خود شوم و از ادامه مطلب

شـجَره

برگ‌های درختِ توی باغچه، زرد شده‌است. گاه یکی از برگ‌ها، بی‌هیچ بهانه‌ای، از شاخه جدا می‌شود و رقصان پای درخت می‌افتد. این روزها، شاخه‌ی شجره‌ی طیبه، نحیف‌تر و رنجورتر شده‌است. میوه‌هایش غمگین‌ و دیده‌هاشان پر آب است. این روزها اهلِ‌بیت حضرت علی علیه‌السلام، همه دل تنگند. چند ماهی‌است که کَسانِ ادامه مطلب

حرکت

راننده خانم است. نگاهم از روی عکسِ چسبانده‌شده بر روی شیشه‌ی جلو، به دستانش کشیده‌می‌شود. خشک و خشن است؛ حتماً چون من، زیاد ظرف برای شستن دارد. به عکس جوان نگاه می‌کنم. مرحوم… فامیلی‌اش با فامیلی راننده، یکی نیست؛ پس برادرش نیست. ماشین چندمتر جلوتر، وسط خیابان، خاموش می‌شود. بی‌تفاوت ادامه مطلب

عزّت کاذب

گاهی کسی به دروغ، به توّهم، عزیز است. گاهی خود را، دیگری را، عزیز می دانی؛ امــّا دروغی بیش نیست. دروغی که خودت به جانت رانده ای یا دیگـــری. عرب عزیز را نفوذ ناپذیر می داند. اینکه باطل در او رخنه نمی کند؛ چون علم دارد. وقتی علم به حقیقت ادامه مطلب

جنگ

نگاهش نگران است: «عمه گوشی تو بردارم؟» «بردار!» «عمه! اون برنامه ات که کره ی زمین توش بود کجاست؟» در قابلمه را می گذارم: «بگرد، پیداش می کنی.» تلویزیون روشن است. کنارش می نشینم. گوشی را جلوی صورتم می گیرد: «عمه فلسطین کجاست؟ پرچمش تو کتابمون بود. پیداش نمی کنم.» ادامه مطلب