اسراف

 باید ثمر دهم. با این همه اسراف، چگونه؟ باید شاخه‌های اضافی را هرس کنم.  این همه شاخ و برگِ بی‌سود،  تمام توانم را می‌گیرد. ابتدایش زیبا می‌نماید؛ لیک ریشه‌ها ضعیف می‌شود. شاخه‌ها می‌خشکد.  برگ‌ها زرد می‌شود و می‌ریزد.  تنه‌ی کهنه و خشکیده… فقط سوختی است برای در راه ماندگان. یا ادامه مطلب

بدون نام

شبِ پیش بود. همه‌جا تاریک بود، به جز دیوار بلند روبه‌روی پنجره‌ که میمهانِ نورِ خانه‌ی بالایی شده‌بود. ناگاه به یاد آوردم او را، آن روز را، ساکت و کنجکاو، همه جا را نگاه می‌کردم. او هم لبخند به لب، دست پسرکی در دست، مرا. در خاطرم نیست، چه شد ادامه مطلب

مثل او

چادر روی سر می‌اندازد و جلوی آینه‌ی قدی می‌ایستد. زیرلب می‌خواند:«می‌دویدم همچو آهو، می‌پریدم از سرِ جو.» چرخی می‌زند و می‌پرد روبه‌روی جانمازم. شیشه‌ی عطر را از توی جانماز برمی‌دارد. درش را باز می‌کند و نفسش را محکم می‌دهد تو: «به، چه خوش بوئه! نه شیرینه، نه تلخ. بزنم به ادامه مطلب

این روزها

«هذا، وَ الْعَهْدُ قَریبٌ، وَالْکَلْمُ رَحیبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا یَنْدَمِلُ، وَ الرَّسُولُ لَمَّا یُقْبَرُ، اِبْتِداراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ، اَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا، وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینَ؛ این در حالى بود که (از رحلت) زمانى نگذشته بود، و موضع شکاف زخم هنوز وسیع بود، و جراحت التیام نیافته، و پیامبر ادامه مطلب