پیش چشم شما…

به همه ی حرف هایش گوشِ جان سپرده بودم.  حالا بهترین فرصت بود که ببینَمش.  بابا که میزان علاقه ام را فهمید به مادرم گفت: «تو برو حرَم. خودم همراهش هستم.» توی راه، همه اش در فکر او بودم. بابا آدرسش را بلد بود. رسیدیم. هر چه گشتیم ندیدیمَش. از ادامه مطلب

تو را نخواهد فهمید.

هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من این را او می گفت، همین دیروز؛ این که تا کسی به درد تو نباشد،تو را نخواهد فهمید و امروز در خیالم نقش می بندد؛ تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای ادامه مطلب

کرامت!

می فرماید صفتِ فرشتگان است؛ «بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ»؛«كِرَامٍ بَرَرَةٍ» و… و بعد می خواهد نزدش کریم ترین باشم؛ «…إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ…» باید فرشته شوم! فرشته ای که مقابل حیوان است. عقلی که مقابل غریزه است. هر شب، حساب از دل می کشم؛ آخر منم صاحب این دل. پاسبان ادامه مطلب

پوزه شیطان!

کجــا غُربت از این جگر سوزتر می یابی؟ ذریه آدم و از جنس فرشتگان باشی و در میان دَدان گرفتار! گیاهِ غفلت حلقه زَند دور پایِ عقل و دلت و یک آنْ چشم بیندازی…. کَلَّا! من این نبودم؟! من که ملائک را همنشین بودم. چرا …اکنون…این جا؟ نشانی از قلبِ ادامه مطلب

آبکوهه محنت!

قلبم یخْ پوشه ای است. درمانش آتشْ بادی است از دره ی جهنم! آنگه جان در گوشه گوشه اش جان می گیرد. آنگه استشمام می کند نکهتی از بهشت را…

ظهور

می گویند اگر در حال انتظار بمیری چیزی از دست نداده ای. گویی در هنگام حکومتِ امامت جان داده ای. اما… من که حق و باطل را گم کرده ام چه کنم؟ چشم، برای دیدن، نور می خواهد. گاه در تاریکی، گاه در گرگ و میشیِ هوا و من متحیر ادامه مطلب

شبِ امتحان

شبِ امتحان که می شد، کتاب دویست صفحه ای را قورت می دادم و صبح بنابر سوالات قی می کردم روی برگه. بعد از مدّتی هر چه می کردم چیزی از کتاب در ذهن مبارکم نمانده بود. درست مثل غذایی که یکباره با آن معده پر می شود و چون ادامه مطلب

تجافی

سلام نماز را به وداعش خواندم. تک ستاره ای در دل آسمان درخشید. تسبیح به دست، سرْ کنار جانماز گذاشتم. نگاهم به مهر کربلا بود و شیشه ی کوچک عطر سیب! خواب سرزده، دستِ روحم را گرفت و با خود برد. کلنگ بر زمین می خورد تا گورم گود شود. ادامه مطلب