جایِ آمپول
با اشاره اش آستینم را بالا زدم. قلبم می تپید. آمپول را آماده کرد. سر سوزن آرام وارد رگ شد. ته سرنگ را کشید. دردی در تمام دست و گردنم پیچید. از شدّت درد از خواب پریدم. به دستم نگاه کردم. اثری از جای آمپول نبود. دست راست روی دست ادامه مطلب
با اشاره اش آستینم را بالا زدم. قلبم می تپید. آمپول را آماده کرد. سر سوزن آرام وارد رگ شد. ته سرنگ را کشید. دردی در تمام دست و گردنم پیچید. از شدّت درد از خواب پریدم. به دستم نگاه کردم. اثری از جای آمپول نبود. دست راست روی دست ادامه مطلب
توی ایستگاه اتوبوس با دوست گرم صحبت بودم. نگاهش را حس کردم. با گوشه ی چشم پاییدمش. خیره نگاه می کرد. به سمتمان آمد. چشمان درشتش به خاطر چین و چروک کمی بسته شده بود . گفت: «کیف پولم رو گم کردم. حالا فقط پولی میخوام که برم خونه.» ادامه مطلب
چه دل ها که خون شد… دنیـا زندان مومن است. وه که چه تنگ و تاریک است! به آرزویِ نکهتی از سوی فردوس دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را…
با یک قدم از چهارچوب در فاصله می گیرم. می بینمش. درست روی اولین قفسه.همسان همانی است که در هجده سالگی در دستان فاطمه دیدم. می خواند و می بوسید و می گذاشت توی کیف. دلم پیِ استاد می گردد. به دل تلخندی حواله می دهم:«کلاس درس کجا و اینجا ادامه مطلب
سه شب قدر گذشت… به واگویی، به امید گذشت. صورتِ گناه در خیال، که چگونه صبح از سر بگیرمش و ترس عقوبت، دندان بر لب پایین می فشرد و زبان به واگویی باز می شد: «وَ أَسْتَغْفِرُكَ اسْتِغْفَارَ رَهْبَةٍ» صبح که شد آسمان، دل تنگ بود. گویی دلش را به ادامه مطلب
فکر و خیال پیروز میدان شد. خواب کلافه ام کرد؛ اما مرا با خود نبرد. شب جمعه به انتهاست. زیر کتری و قابلمه ی سحری را روشن می کنم. چند عدد خرما روی سر هم توی بشقاب. پیاله آماده برای ریختن ماست… نگاهم می کند. نگاه به فرار می گذارم… ادامه مطلب
قصه ی شـاه ماردوش را توضیح می دهد. نمادهایش را. بعد می گوید: حاکم ظالم، خِرد را می سوزاند. از بین می برد. به اکنون می اندیشم. به شـاه یا شـاهان ماردوشی که خِرد کودک و نوجوان و جوان و بزرگسال را می سوزاند. به معنی حاکم رجوع می کنم؛ ادامه مطلب
در باز بود و باد بازیگوش می آمد توی خانه و می رفت. برگ های درخت توی باغچه را تکان می داد و شاخه ی گل را به این طرف و آن طرف می کشید. کف حیاط پر شد از شکوفه. شکوفه ها را پخش کرد توی هوا و بعد ادامه مطلب