استلحاق

عماره پسر ولید را گفتند از آن ابوطالب باشد. زیبا بود و تنومند. در عوض محمد را می خواستند:«او پسر تو، در عوض برادرزاده ات را به ما بسپار و دیگر پیجویش نشو! » لیک ابوطالب بود و پاره ی تنش نبی خاتم. ابوطالب بود و شعرهایی که به عشق ادامه مطلب

ولی

پای صحبت هر کس که نشستم آرام نشدم. بعد از صلاة ظهر بود که قرآن در دست گرفتم و از او خواستم تا با من صحبت کند، باری این دل نا آرام در سینه جا خوش کند. این صفحه بود و این آیه … «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ادامه مطلب

هیچ کس!

  دیروز دیدمش. شکسته شده بود. چند چین کنار چشمش و موی کوچک سپیدِ ابرو. تمامْ او می گفت و من محوِ تک موی سپید. نگاهم که می کرد، نگاه می دزدیدم و لبخند، چاشنیِ چهره ام می شد. دنیا تو را می شِکند. دنیا مُسخر توست، تا تو با ادامه مطلب

آیینه

دلم را شکاند. با حرف نزدنش… با نگاه سردش بدون غرور گفتم: «دلم آیینه است. نشکنش.» خندید. نگاه کرد. گفتم: «دلم آیینه است. بشکند هزار تکه می شود و انعکاس رفتارت هزار برابر. آن وقت بر من خرده مگیر.» باز همان لبخند سرد در بین تقلاهایم خدا در یادم آمد. ادامه مطلب

شُما!

می گویم شما، می نویسم شما…  به چشمِ دلم اشک می نشیند. اشکِ امنیت، اشکِ مهربانی، اشکِ شوقِ زیر سایه تان قد کشیدن و اشکِ فراق…  در خیالم در چند قدمی توسَم… نه، فلکه ی آب… گنبد طلایی را میبینم… مسجد گوهرشاد…ایوان مقصوره…شما آنجایی؟ برای صله ی رحم عازم حرم ادامه مطلب

عجب خیال خوشگلی

می خوانم  «ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»  چه لذتی بالاتر از این که کِلکِ ذهنت را سوار کَلک خیالت کنی تا روی دریای کلمات شناور باشد و گاه واژه ای را بگیرد و گوشه ی کَلک بگذارد. و تو سر می چرخانی  دنیای زیبایی از کلمات کنار هم می بینی و ادامه مطلب

جایت خالی است!

جمله ای بود مأنوسِ با جان؛ لیک حزنِ کاتب، چشمانم را به سوزش انداخت. جایتان خالی است؛ گر نبود که نافرمان نمی شدم. می شدم؟ آن قدر غرقِ شما می شدم؛ آن قدر که نفَسی نمی ماند تا سر بیرون کنم و نظاره کنم دیگری را! می دانم! لیک بگذار ادامه مطلب

شوهری جوان

زن بر بی تابی شوهر جوانش گریه می کرد. بهترین همسری که می توانست داشته باشد، جواد بن علی بود. همانی که به اجبار پدرِ ام فضل یعنی مأمون، بر سر سفره ی عقدش نشسته بود.   ظرف انگور را جلوی شوهرش گذاشت.  چند دانه انگور از ظرف کم شد. ادامه مطلب