جمعه

امروز باید برود سرکار… خب من هم به کارهای عقب مانده می رسم. می روم توی آشپزخانه. مادرم می گوید جمع و جور کردن ظرف ها و آشپزخانه مهم است. شستن ظرف ها دیگر کاری ندارد. فکری برای شام می کنم. دیر پز است و باید جا بیفتد. آماده می ادامه مطلب

همان عزیزِ مهربانِ امین!

آن چه خالقم می خواهد که انجام دهم؛ مساوی است با انسانیت. مصداقش نبی خاتم است؛ همان عزیزِ مهربانِ امینِ عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم! اگر عاشق انسانیت شوم؛ از هیچ کدام از این اعمال دوری نخواهم کرد. ولع من برای به کاربستنِ تمامش، ناتمام است. بیزار خواهم شد ادامه مطلب

زلفِ سیاهت!

جَعلَ الظُّلمَاتِ والنُّورَ ۖ سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح نورِ قرصِ قمرت، فلقِ سیاهی گیسوانت شد. اما من در خواب نوشین بامدادانم. من به گوشِ جانم یک طنین «أنا المهدی» بدهکارم! ثُمَّ الَّذِينَ كَفرُوا بِرَبِّهِمْ يَعدِلُونَ

کودکی غمگین!

سه ساعتی است که شب از نیمه گذشته است. ناله می کند. با فاصله های یکسان. تُن صدای یکنواخت. سرِ ساعت. مثل دیشب، مثل پریشب، مثل هر شب… در را باز می کنم. تکیه می دهم به چهارچوب. باد پرده را به صورتم می کشد. گوش می دهم. قیافه اش ادامه مطلب

هزار تکه

آن شب دنبال خدا می گشت. دل نازکَش را شکسته بودند. لبِ تاقچه نشست. پرده را کنار زد.  به آسمان خیره شد: امشب آسِمون قرمزه. می خوام ببینم میشه خدا رو دید. أنا عند المنكسرة قلوبهم.  شاید آن شب، دل هزار تکه ی آن جوان حرَمش شد. و جوان قطره ادامه مطلب

سفیدِسفید

چند روزی است که مهمان حیاط خانه مان شده است. سفیدِسفید با یک حلقه دور پایش. معلوم است صاحبی دارد. وقتی راه می رود بال هایش را نمیه باز رها می کند. نوک بال هایش روی زمین کشیده می شود. می پرد توی باغچه. غذا می خورد و آب. نمی ادامه مطلب