نعلمُ
رفت. در میان چند ده آدم، ما چهار نفر بودیم که «لانعلم منه الا خیرا» را به گونه ای دیگر می دیدیم. خودش، فرزندش، و ما دو نفرِ ایستاده روی پا، چند متر عقب تر از گودال حفر شده، بدون زمزمه ی این جمله. در دنیای سکوتی که میـان هیاهوی ادامه مطلب
رفت. در میان چند ده آدم، ما چهار نفر بودیم که «لانعلم منه الا خیرا» را به گونه ای دیگر می دیدیم. خودش، فرزندش، و ما دو نفرِ ایستاده روی پا، چند متر عقب تر از گودال حفر شده، بدون زمزمه ی این جمله. در دنیای سکوتی که میـان هیاهوی ادامه مطلب
باغ رضوانِ اصفهان و انبوهِ آدم ها. به امید یافتن مزارِ تازه، همه جا پرسه می زنیم. آهنگِ زیارت عاشورا. نوحـه. گریه ی سوزناک یک زن. گورهای خالی و آماده! بوی مرگ توی شامه ام می پیچد. صـدایِ زندگی! به سمتش سر می چـرخانم… پسرکی نوپا با کفش های صـدا ادامه مطلب
کتاب کشکول شیخ بهایی را باز می کنم. این عبارات، در مورد دنیا، از جلوی چشمانم رد می شود: «دل خویش را به یأس از تو قانع ساختم و از تو بازگشتم؛ چه یأس نیکوترین داروی طمع است. تو نیک بدان و من نیک دانم که از این پس دیگر ادامه مطلب
زندگی پرسید: چرا به شما میگویند امام زمان؟ مگر نامتان مهدی نیست؟! گفتم: شما امام ما انسانها در این زمان هستید. تنها رهبر زندهی ما. بعد گفت: برای این از پیش ما رفتهاید که آدم بدها شهیدتان نکنند؟ مثل امامهای قبلی؟ گفت: قایم شدهاید؟ گفتم: آره! وگرنه آدم بدها شما ادامه مطلب