تنهایی!

 از کودکی با تنهایی قد کشیدم. خاصیت روزگار بود. باید ساعاتی را در اتاق با عروسک کوچکم می گذراندم و چه قانع بودم. اگر کسی مرا به بازی دعوت می کرد یا هدیه ای می خرید، خوشحال می شدم و تمام آن را لطف او می دانستم. اکنون کوچک ترین ادامه مطلب

ندامت

چند ماهی به اندازه ی ده ها سال گذشت. گویی از زمان تولد چنین بوده ام. لیک به چشم برهم زدنی گذشت! با لبانی بسته و نگاهی بی فروغ. با حوصله ای تنگ و روحی مرده. در حیرتم که چگونه تاب آورده ام! دوست دارم جسمم هم از کار بیفتد؛ ادامه مطلب

گوشی رو بده دست امام رضا

مدتی است که برنامه های به ظاهر مذهبیِ تلویزیون به این جهالت دامن می زند و در این قاب مردانی از تبار روحانیون دیده می شوند.  کدام جهالت؟ این که گوشی را بدهد دست امامان مورد قبول شیعه و واسطه بشود برای رساندن پیام شیعیان به امامشان! تا همین حد ادامه مطلب

نت های موسیقی

می گویند موسیقی بر روح و روان آدمی کارگر است. آرامشی که نتیجه ی نَواهای موسیقی است. الفبای  موسیقیِ تسبیح؛  تلاقی دانه دانه ی تسبیح به هم، پشت بندِ هر یاد خدا! تلاقی تسبیحِ در دست با دیواره ی قابلمه؛ به جرم آبکش کردن پلو! تلاقی تسبیحِ در دست با درِ ادامه مطلب

خواب زمستانی

این روزْ پنجشنبه و فردا روز…  در دلم ولوله برپاست. شامه ام را بوی مرگ پر کرده است. چشم بر هم زدنی جمعه دست در دست جمعه شد. زمان هم خسته شده از بی صاحبی. از سر و تهش می زند تا برسد به روزنه ی امید. اما… در این ادامه مطلب

سنگ روزگار

روزها چون باد در گذر است. صبحِ روزِ شنبه با شبِ پرهیاهوی ِ خاموش جمعه به سر می آید. گویی کار نا تمامی دارم. تسبیحش را بر می دارم و دور تا دور خانه راه می روم. اگر زندگی بیدار بود، با من هم قدم می شد و سوال هایش ادامه مطلب

ظهر عاشورا!

  مثل پارسال، مثل هر سال! سجاده اش پهن است و چادر گل گلیِ نمازش به سر. تسبیح در دست راست و زیارتنامه در دست چپ. یک دانه را می اندازد روی سر بقیه ی دانه ها. لبانش می جنبد. دور تا دور سجاده را طواف می کند. گاه کنار ادامه مطلب