شوهری جوان
زن بر بی تابی شوهر جوانش گریه می کرد. بهترین همسری که می توانست داشته باشد، جواد بن علی بود. همانی که به اجبار پدرِ ام فضل یعنی مأمون، بر سر سفره ی عقدش نشسته بود. ظرف انگور را جلوی شوهرش گذاشت. چند دانه انگور از ظرف کم شد. ادامه مطلب
زن بر بی تابی شوهر جوانش گریه می کرد. بهترین همسری که می توانست داشته باشد، جواد بن علی بود. همانی که به اجبار پدرِ ام فضل یعنی مأمون، بر سر سفره ی عقدش نشسته بود. ظرف انگور را جلوی شوهرش گذاشت. چند دانه انگور از ظرف کم شد. ادامه مطلب
با اشاره اش آستینم را بالا زدم. قلبم می تپید. آمپول را آماده کرد. سر سوزن آرام وارد رگ شد. ته سرنگ را کشید. دردی در تمام دست و گردنم پیچید. از شدّت درد از خواب پریدم. به دستم نگاه کردم. اثری از جای آمپول نبود. دست راست روی دست ادامه مطلب
توی ایستگاه اتوبوس با دوست گرم صحبت بودم. نگاهش را حس کردم. با گوشه ی چشم پاییدمش. خیره نگاه می کرد. به سمتمان آمد. چشمان درشتش به خاطر چین و چروک کمی بسته شده بود . گفت: «کیف پولم رو گم کردم. حالا فقط پولی میخوام که برم خونه.» ادامه مطلب
چه دل ها که خون شد… دنیـا زندان مومن است. وه که چه تنگ و تاریک است! به آرزویِ نکهتی از سوی فردوس دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را…