س سه نقطه!
امروز حرف «س» را یاد گرفت. داشت توی کتاب قصّه را نگاه می کرد. یک مرتبه گفت: اِ این ث سه نقطه است. نگاه کردم. انگشت کوچکش زیر این حرف بود؛ ش
امروز حرف «س» را یاد گرفت. داشت توی کتاب قصّه را نگاه می کرد. یک مرتبه گفت: اِ این ث سه نقطه است. نگاه کردم. انگشت کوچکش زیر این حرف بود؛ ش
قدم هایش، تبسمش، گوشه ی چادری که باد با آن بازی اش گرفته بود. اما آن ستون، آن موجودِ ظریف و لطیف، باد بازیگوش را توی خُماری گذاشته بود. پسرک و دخترک دورش می چرخیدند و صدای خنده هاشان دایره را پُر کرده بود. باد صدایش را رقصان به گوش ادامه مطلب
دیرم شده و ای کاش که طی الارض بلد بودم. -ببخشید … می ایستم. وای نه دیرم شده: «بله؟» -شما دعا نیاز ندارید؟ با تعجب سرتاپایش را برانداز می کنم. زنی است موجّه… کیف سیاه زنانه اش را از روی شانه اش برمی دارد و در کیف را باز می ادامه مطلب
خوابت را دیدم. ماه مبارک بود. دُرست اردیبهشت ماه.. نگرانِ صدای مؤذن بودم. سحری نخورده بودیم. تو میوه پوست می گرفتی. من هم ماتِ دستانِ تو… صدای قطره های بارانِ اولین روز آذرماه. پریدم. پنجره، دُرست روبروی چشمانم. آسمانِ گریانِ سحر، تاریک و روشن بود. همان یک نفَس که ادامه مطلب
بعضی اسمها همان اولِ کار جذبت می کند. اینقدر خوشطنین است که ناخودآگاه دوستش داری. بیشتر وقتها وقتی کسی را صدا می زنم با توجه به معنیِ اسمش صدایش میزنم و این حلاوت آن اسم را برایم بیشتر میکند. میپرسد:«عمه اسم من چه معنی میده؟» «زندگی» لبخندی بر گوشه ی ادامه مطلب
نمی دانم با خودم چند چندم بین کودکی و نوجوانی. زنی بلند قامت جلو تر از من قدم برمیدارد و من قدم هایم را بِدو، دوتا یکی می کنم تا زودتر به او برسم. ساقه ی گل های داوودی توی دستم خیس عرق شده اند. یک سنگ قبر کوچک می ادامه مطلب
و گفت: «خداوندِ تعالی دِل ها را موضع ذِکـر آفرید. چون با نفْس صحبت داشتند موضع شَهوتـ شد. و شهوَتـ از دِل بیرون نرود، مگر از خوفی بیـقرار کننده و یا شوقی بی آرامـ کننده.» دِل میانه ی توست. باید بِلـرزَد تا تو بر مَـدارْ بمانی.
برای بودنِ با تو، طابق نعل به نعل بودنِ من، نیاز به بنیانی مرصوص دارم. پدر ِ مهربانم، دخترت دست تو را می خواهد. می خواهد روی دو پای ضعیفش بایستد. می خواهد با تو و برای تو قدم بردارد. کمکم کن! ذکر یا علی دور زبانم می چرخد و ادامه مطلب