تنهایی!
از کودکی با تنهایی قد کشیدم. خاصیت روزگار بود. باید ساعاتی را در اتاق با عروسک کوچکم می گذراندم و چه قانع بودم. اگر کسی مرا به بازی دعوت می کرد یا هدیه ای می خرید، خوشحال می شدم و تمام آن را لطف او می دانستم. اکنون کوچک ترین ادامه مطلب
از کودکی با تنهایی قد کشیدم. خاصیت روزگار بود. باید ساعاتی را در اتاق با عروسک کوچکم می گذراندم و چه قانع بودم. اگر کسی مرا به بازی دعوت می کرد یا هدیه ای می خرید، خوشحال می شدم و تمام آن را لطف او می دانستم. اکنون کوچک ترین ادامه مطلب
خسته توی ایستگاه ایستادم. به ته خیابان نگاه کردم. به میله های جدول. به آن ها تکیه دادم. زیر لب گفتم: «با این کمر درد، چادرم خاکی بشه، مهم نیست.» اتوبوس، لاکپشتی را می مانست که به زور و التماس راه می رفت. ایستاد. در باز شد. صندلی ها پر ادامه مطلب
چند ماهی به اندازه ی ده ها سال گذشت. گویی از زمان تولد چنین بوده ام. لیک به چشم برهم زدنی گذشت! با لبانی بسته و نگاهی بی فروغ. با حوصله ای تنگ و روحی مرده. در حیرتم که چگونه تاب آورده ام! دوست دارم جسمم هم از کار بیفتد؛ ادامه مطلب
پدر در بستر بیماری بود: «حبیب و برادرم را خبر کنید بیاید!» عایشه رفت و با پدرش برگشت. روی از او برگرداند:«می گویم حبیب من را خبر کنید!» حفصه رفت و با پدرش برگشت. روی از او برگرداند:«گفتم برادر و حبیبم را خبر کنید!» ام سلمه فریاد زد:«به خدا او ادامه مطلب
مدتی است که برنامه های به ظاهر مذهبیِ تلویزیون به این جهالت دامن می زند و در این قاب مردانی از تبار روحانیون دیده می شوند. کدام جهالت؟ این که گوشی را بدهد دست امامان مورد قبول شیعه و واسطه بشود برای رساندن پیام شیعیان به امامشان! تا همین حد ادامه مطلب
می گویند موسیقی بر روح و روان آدمی کارگر است. آرامشی که نتیجه ی نَواهای موسیقی است. الفبای موسیقیِ تسبیح؛ تلاقی دانه دانه ی تسبیح به هم، پشت بندِ هر یاد خدا! تلاقی تسبیحِ در دست با دیواره ی قابلمه؛ به جرم آبکش کردن پلو! تلاقی تسبیحِ در دست با درِ ادامه مطلب
خوشحالم. نه از عمق دل! مثل پیری که یکی از مسئولیت هاش را انجام داده و تصمیم دارد یک شب به هیچ چیز فکر نکند. آن چه که پذیرفته بودم، رو به اتمام است. قریب به سه سال… کار سنگین بود و زمان بر و با این حالِ بی حالِ ادامه مطلب
این روزْ پنجشنبه و فردا روز… در دلم ولوله برپاست. شامه ام را بوی مرگ پر کرده است. چشم بر هم زدنی جمعه دست در دست جمعه شد. زمان هم خسته شده از بی صاحبی. از سر و تهش می زند تا برسد به روزنه ی امید. اما… در این ادامه مطلب