بَبَم

  چه دل ها که خون شد… دنیـا زندان مومن است. وه که چه تنگ و تاریک است! به آرزویِ نکهتی از سوی فردوس دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را…

رفتن

با یک قدم از چهارچوب در فاصله می گیرم. می بینمش. درست روی اولین قفسه.همسان همانی است که در هجده سالگی در دستان فاطمه دیدم. می خواند و می بوسید و می گذاشت توی کیف. دلم پیِ استاد می گردد. به دل تلخندی حواله می دهم:«کلاس درس کجا و اینجا ادامه مطلب

گذشت

سه شب قدر گذشت… به واگویی، به امید گذشت. صورتِ گناه در خیال، که چگونه صبح از سر بگیرمش و ترس عقوبت، دندان بر لب پایین می فشرد و زبان به واگویی باز می شد: «وَ أَسْتَغْفِرُكَ اسْتِغْفَارَ رَهْبَةٍ» صبح که شد آسمان، دل تنگ بود. گویی دلش را به ادامه مطلب

خیال راحت

 «عید شده خوب غذا می خوریا. معلومه روزه خیلی بهت فشار آورده مامان.» می خندد و قاشق بعدی را می گذارد توی دهانش: «یکی عید قربانه، یکی عید فطر، خیالم راحته که امام زمان روزه نیست؛ ولی بقیه سال نمی دونم روزه است یا نه، غذا از گلوم پایین نمیره.»

دلتنگی

فکر و خیال پیروز میدان شد. خواب کلافه ام کرد؛ اما مرا با خود نبرد. شب جمعه به انتهاست. زیر کتری و قابلمه ی سحری را روشن می کنم. چند عدد خرما روی سر هم توی بشقاب. پیاله آماده برای ریختن ماست… نگاهم می کند. نگاه به فرار می گذارم… ادامه مطلب

رسانه مار دوش!

قصه ی شـاه ماردوش را توضیح می دهد. نمادهایش را. بعد می گوید: حاکم ظالم، خِرد را می سوزاند. از بین می برد. به اکنون می اندیشم. به شـاه یا شـاهان ماردوشی که خِرد کودک و نوجوان و جوان و بزرگسال را می سوزاند. به معنی حاکم رجوع می کنم؛ ادامه مطلب

باد بازیگوش

در باز بود و باد بازیگوش می آمد توی خانه و می رفت. برگ های درخت توی باغچه را تکان می داد و شاخه ی گل را به این طرف و آن طرف می کشید. کف حیاط پر شد از شکوفه. شکوفه ها را پخش کرد توی هوا و بعد ادامه مطلب

بهارنارنجِ توی باغچه

بهارنارنجِ توی باغچه باز گل داده است. بادِ مهربانِ بَهاری رایحه ی عشوه گرش را هُل داده است توی اتاق. مرگِ مؤمنانه عجبـْ آفریده ی مست کننده ای است. رهایی از خود و ذوب شدن در برِ یـار…  شکرخندِ لَمحه ی وصال… امروز خوفِ از تلخْـ نگاه فرزندِ منتقمش، مرا ادامه مطلب