شُما!

می گویم شما، می نویسم شما…  به چشمِ دلم اشک می نشیند. اشکِ امنیت، اشکِ مهربانی، اشکِ شوقِ زیر سایه تان قد کشیدن و اشکِ فراق…  در خیالم در چند قدمی توسَم… نه، فلکه ی آب… گنبد طلایی را میبینم… مسجد گوهرشاد…ایوان مقصوره…شما آنجایی؟ برای صله ی رحم عازم حرم ادامه مطلب

عجب خیال خوشگلی

می خوانم  «ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»  چه لذتی بالاتر از این که کِلکِ ذهنت را سوار کَلک خیالت کنی تا روی دریای کلمات شناور باشد و گاه واژه ای را بگیرد و گوشه ی کَلک بگذارد. و تو سر می چرخانی  دنیای زیبایی از کلمات کنار هم می بینی و ادامه مطلب

جایت خالی است!

جمله ای بود مأنوسِ با جان؛ لیک حزنِ کاتب، چشمانم را به سوزش انداخت. جایتان خالی است؛ گر نبود که نافرمان نمی شدم. می شدم؟ آن قدر غرقِ شما می شدم؛ آن قدر که نفَسی نمی ماند تا سر بیرون کنم و نظاره کنم دیگری را! می دانم! لیک بگذار ادامه مطلب

شوهری جوان

زن بر بی تابی شوهر جوانش گریه می کرد. بهترین همسری که می توانست داشته باشد، جواد بن علی بود. همانی که به اجبار پدرِ ام فضل یعنی مأمون، بر سر سفره ی عقدش نشسته بود.   ظرف انگور را جلوی شوهرش گذاشت.  چند دانه انگور از ظرف کم شد. ادامه مطلب