قلب سلیم

دعا را از حفظ می‌خوانم. یاد او می‌افتم. روی دوپا، کنارم نشست. دست چروکیده و پیرش را، روی سنگ گذاشت: «داییِ من بود.» به اسم حک شده روی سنگ سیمانی، برای بار چندم نظر انداختم؛ قنبر گفت: «بوجار بود.» نگاهم کرد: «می‌دونی بوجار یعنی چی؟» نگاهم را دزدیدم: «نه.» «گندما ادامه مطلب

لوبیای سحرآمیز!

با این که برگشت به گذشته، مزه‌ی ذهنم را تلخ می‌کرد، نوشتم؛ ظاهر سایت، پس از چند سال، عوض شده بود. متن «درباره‌ی ما» را خواندم. آن زمان، متن مورد علاقه‌ام بود؛ اما حالا به دنبال آن شور قدیمشان می‌گشتم. متن کمی دستکاری شده بود. گویی آن چند جوان ابتدای ادامه مطلب

سگ موتور سوار

دکتر عکس رادیولوژی را روی میز می‌گذارد: «مادرجان دستت شکسته.» رو می‌کند به مرد جوان: «مشکل این‌جاست که پوکی استخوان هم داره.» مرد جوان سر تکان می‌دهد و رو می‌کند به مادرش: «می‌بردن که می‌بردن. فدای سرت. حالا…؟!» حرفش را نصفه نیمه رها می‌کند: «آقای دکتر می‌شه دستش رو گچ ادامه مطلب

خراب آباد

هبوط کرد. به خراب‌آبادی که گرسنگی داشت. تشنگی داشت. گرما زدگی داشت. غم داشت. برای صعود، هبوط لازم بود. با القای کلمات، او آسـْمانی شده بود. باید هبوط می‌کرد. باید از آن بهشت دل می‌کند. باید سختی می‌کشید تا می‌رسید به جنت بل رِضْوان من اللَّه. نه آن بهشت لایق ادامه مطلب

پیاله‌ آب

برای رسیدن به گام‌های بلندش، می‌دویدم.  پیِ آوایی نا‍ آشنا، قدم برمی‌داشت. از این کوچه‌باغ به کوچه‌باغ بعدی. من هم به دنبالش.   دورنمـای  کوچه‌باغی پهن، که در امتدادش تا چشم کار می‌کرد، زمین کشاورزی بود. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. رودخانه‌ی باریک آب، بین‌ کوچه و زمین سرسبز، جدایی ادامه مطلب

وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ

دوری از بهشت! دوری از حــوا! آدم علیه‌السلام در بیابانی خشک و بدون گیاه، از غمِ این فِراق، فغان سرداد. مَلَک مأمور، برایش خواند: «…إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً…»؛ پرسید: «حـال باز می‌خواهی در آسمان‌ها باشی؟» دلش آرام گرفت؛ به بودنِ در دار تزاحمِ قوه‌ی غضب و شهوت که ثمره‌اش ادامه مطلب

کنگر

عَذرا یک کنگر کوچک از توی سینی برداشت. فرو کرد توی پیاله‌ی سرکه. کنگر را به لبه‌ی پیاله کشید. دست دراز کرد:«بفرما همسایه! خیلی خوشمزه است!» زن آبِ دهانش را قورت داد. به زحمت روی دوپا نشست. کنگر را گرفت: «تشکر همسایه! بِسْمِ اللهِ الرَّحمٰن الرَّحیٖم.» عَذرا خندان دست برد ادامه مطلب

حجم بدن!

بعد از زیارت، مامان کفش‌هایم را از توی کیسه در آورد.  کفش‌های خودش را هم. انداخت جلوی پا. پایش را هُل داد توی کفش. خواست سگکش را ببندد. خم نشد. هم‌چون خیمه‌ای که ستونش را آرام بر میدارند، روی زمین نشست. یاد قصه‌اش افتادم…. نگرانی حضرت زهرا از این که ادامه مطلب