ولی
پای صحبت هر کس که نشستم آرام نشدم. بعد از صلاة ظهر بود که قرآن در دست گرفتم و از او خواستم تا با من صحبت کند، باری این دل نا آرام در سینه جا خوش کند. این صفحه بود و این آیه … «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ادامه مطلب
پای صحبت هر کس که نشستم آرام نشدم. بعد از صلاة ظهر بود که قرآن در دست گرفتم و از او خواستم تا با من صحبت کند، باری این دل نا آرام در سینه جا خوش کند. این صفحه بود و این آیه … «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ادامه مطلب
دیروز دیدمش. شکسته شده بود. چند چین کنار چشمش و موی کوچک سپیدِ ابرو. تمامْ او می گفت و من محوِ تک موی سپید. نگاهم که می کرد، نگاه می دزدیدم و لبخند، چاشنیِ چهره ام می شد. دنیا تو را می شِکند. دنیا مُسخر توست، تا تو با ادامه مطلب
به خیالِ خویش تردید دارد بین بهشت و جهنم؛ ولی تمام حواسش پیِ ارضایِ حس قدرت طلبی است. هر چه زودتر می خواهد به ری برسد. به اجبار ابن زیاد قبول می کند که پا کج کند و به کربلا برود. انگار به مذاقش خوش می آید؛ اکنون قدرتِ یک ادامه مطلب
دلم را شکاند. با حرف نزدنش… با نگاه سردش بدون غرور گفتم: «دلم آیینه است. نشکنش.» خندید. نگاه کرد. گفتم: «دلم آیینه است. بشکند هزار تکه می شود و انعکاس رفتارت هزار برابر. آن وقت بر من خرده مگیر.» باز همان لبخند سرد در بین تقلاهایم خدا در یادم آمد. ادامه مطلب