نفس
همین دیشب بود که شکستم؛ از دست نفسی که افسار عقل را در دست گرفت. واپسین شب قدر بود. نه قرآن بر سر گرفتم و نه زیارت امام حسینی خواندم؛ فقط جانماز را که توی کشو گذاشتم، رو به قبله چرخاندم و سلامی عجین با شرمساری دادم. نماز هم اگر ادامه مطلب
همین دیشب بود که شکستم؛ از دست نفسی که افسار عقل را در دست گرفت. واپسین شب قدر بود. نه قرآن بر سر گرفتم و نه زیارت امام حسینی خواندم؛ فقط جانماز را که توی کشو گذاشتم، رو به قبله چرخاندم و سلامی عجین با شرمساری دادم. نماز هم اگر ادامه مطلب
از توی اتــاق، نگاهم را از هــال رد می کنم و از پنجره می اندازم توی حیــاط، به لبه ی بام آویزانش می کنم. آفتاب، لبه ی خاکستری پشتِ بام را سفید کرده است. حیـــاط خانه ی بچگی؛ آفتابِ از ظهرْ گذشته اش، لبه ی بام… بهار بود که خانمِ ادامه مطلب
« و گفت: خدای را نگاه دار. گفتم: تفسیر این چیست؟ گفت: همیشه چنان باش که گویی خدای را میبینی.» می بینم خودَم را، تمام قد! جلو می روم. می بینم خودَم را، نیمه تَن. جلوتر… تنها صورتم… جلوتر… تُـــ را… نفَسم روی شیشه می نشیند. اشک می شود و ادامه مطلب
منِ پا در رکابِ سفر آخِرْ… دلم فرشته شدن می خواهد، بعد از این همه«كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» بودن. مگر جز مکرمین در رکابت هستند؟ یا الهی… من أنتَـــ؟