اجاره

برای زندگی از دنیا می گفتم. جواب سوالش بود. سَر را بلند و نگاه کرد: مثل خونه که اجاره می کنن؟ «آره. مثل خونه ی اجاره ای. خیلی زود مهلتش سر میاد. باید خالی کنی و بری. بری یه خونه ی بهتر، بزرگتر و خوشگل تر.»  سوالِ توی نگاهش را ادامه مطلب

آن ها مهربانند!

از مادَر مهربان تر! امّا دیدند سیلی در میانه ی کوچه بر گونه ی مادَر را شنیدند صدای گریه های هر روز و هر شب مادَر را شنیدند صدای شکسته شدن سینه ی مادَر را شنیدند صدای کمک خواستن مادَر از فضّه را دیدند رگ گردنِ باد کرده ی پدَر ادامه مطلب

مهلاًمهلا

خسته از گنـاه و پینه بسته ی گنـاهم! به تماشا نشسته ام این اسـارت را؛ پیوندِ نافرمانی و نفْسِ از نفَس افتاده ام! نَفیر سُـویدای دلـم، مهلاًمهلاست! أبوالأحـرار عَليْكَ مِنّي سـلام! یا سَـیدي! صـل من أجلي! آقایم برایم دعا کن!

درِ بهشت

کنارم می نشیند. اشکْ سرمه ی چشمش … نگاهم را به نگاهش می دوزم. «برای این که درِ بهشت رو به رومون باز کنن، باید بهشتی بشیم. مگه نه؟!» سر تکان می دهم:«اوهوم!» «یه بهشتی چطوریه؟… دورغ گو نیست. عصبی نیست… کینه ای نیست.» «اما تبری داره وا! تحمل ظالم…» ادامه مطلب