رفتن
با یک قدم از چهارچوب در فاصله می گیرم. می بینمش. درست روی اولین قفسه.همسان همانی است که در هجده سالگی در دستان فاطمه دیدم. می خواند و می بوسید و می گذاشت توی کیف. دلم پیِ استاد می گردد. به دل تلخندی حواله می دهم:«کلاس درس کجا و اینجا ادامه مطلب
با یک قدم از چهارچوب در فاصله می گیرم. می بینمش. درست روی اولین قفسه.همسان همانی است که در هجده سالگی در دستان فاطمه دیدم. می خواند و می بوسید و می گذاشت توی کیف. دلم پیِ استاد می گردد. به دل تلخندی حواله می دهم:«کلاس درس کجا و اینجا ادامه مطلب
سه شب قدر گذشت… به واگویی، به امید گذشت. صورتِ گناه در خیال، که چگونه صبح از سر بگیرمش و ترس عقوبت، دندان بر لب پایین می فشرد و زبان به واگویی باز می شد: «وَ أَسْتَغْفِرُكَ اسْتِغْفَارَ رَهْبَةٍ» صبح که شد آسمان، دل تنگ بود. گویی دلش را به ادامه مطلب
فکر و خیال پیروز میدان شد. خواب کلافه ام کرد؛ اما مرا با خود نبرد. شب جمعه به انتهاست. زیر کتری و قابلمه ی سحری را روشن می کنم. چند عدد خرما روی سر هم توی بشقاب. پیاله آماده برای ریختن ماست… نگاهم می کند. نگاه به فرار می گذارم… ادامه مطلب
قصه ی شـاه ماردوش را توضیح می دهد. نمادهایش را. بعد می گوید: حاکم ظالم، خِرد را می سوزاند. از بین می برد. به اکنون می اندیشم. به شـاه یا شـاهان ماردوشی که خِرد کودک و نوجوان و جوان و بزرگسال را می سوزاند. به معنی حاکم رجوع می کنم؛ ادامه مطلب