دنیا همه سر به سر

سرتاسر سیاه پوشیده بود. بغل دست پنجره نشست. شیشه را تکیه‌گاه سرش کرد. بازتاب نیم‌رخش، در شیشه‌ی اتوبوس، نجابت و لطافت محض بود. گونه‌اش گل انداخت: «پونزده سالم بود که مادرم فوت شد.» «چرا؟» «نارسایی کلیه داشت. چند وقت بعدش بابام زن گرفت.» وقتی این را می‌گفت، نه چشمانش تر ادامه مطلب

فرزند بیشتر یا کمتر، کدام زندگی بهتر؟

زنگ سوم که خورد، صدایش پیچید توی گوشم. تنها بود. سوال هایی می پرسیدم که به بهانه اش تا دلش می خواهد حرف بزند. حرف رسید به پیری و مریضی. و به اولاد. گفت بچه‌ی زیاد، عصای پیری و کوری است. بچه بیار! دیر شده وا. تنها می مونی! زیاد ادامه مطلب

طاق

ماییم طرید و شَرید؛ لیک بی خبر از حــال خویش!  دار غَرور ما را فریفته است؛  وگرنه یتیم آل محمد، از این مِحنت، قامتش گوی شده بود، نه اینکه سرگرم مَرَح و مَستی و مُستی.   طریدِ بی شاخ و برگ، بایست قامتش به گرانیِ بار اَمـانت، محـراب شود؛ از ادامه مطلب

قصیده محدود

آبی آسمان، گواهی می‌داد که روز است. صبح بود یا چاشت، ظهر بود یا دم غروب؟ حیران بودم. گویی آسمان، زمینِ صحن را به آغوش کشیده‌بود. ایستاده بر زمین، در دل آسمان، درست روبه‌رویِ گنبد بودم. گنبد طلایی رنگ، چونان خورشید، خط افق را پوشانده‌بود. حد جاری شد. تازیانه بر ادامه مطلب

قلب سلیم

دعا را از حفظ می‌خوانم. یاد او می‌افتم. روی دوپا، کنارم نشست. دست چروکیده و پیرش را، روی سنگ گذاشت: «داییِ من بود.» به اسم حک شده روی سنگ سیمانی، برای بار چندم نظر انداختم؛ قنبر گفت: «بوجار بود.» نگاهم کرد: «می‌دونی بوجار یعنی چی؟» نگاهم را دزدیدم: «نه.» «گندما ادامه مطلب

لوبیای سحرآمیز!

با این که برگشت به گذشته، مزه‌ی ذهنم را تلخ می‌کرد، نوشتم؛ ظاهر سایت، پس از چند سال، عوض شده بود. متن «درباره‌ی ما» را خواندم. آن زمان، متن مورد علاقه‌ام بود؛ اما حالا به دنبال آن شور قدیمشان می‌گشتم. متن کمی دستکاری شده بود. گویی آن چند جوان ابتدای ادامه مطلب

سازنده لبخند!

داغِ مـادر ولی پدر را کشـت همه مویش سپید شد پدرم مسجـد کوفـه تیغ خورد اما در مدینـه شـهید شـد پدرم پدرم خاطرات تلخی داشت قصّـه ی آتش و در و دیوار قصّـه ی کوچه بنی هاشـم قصّـه ی تلخ سینه و مسمار شما مرا پدر باشید؟! من که… من ادامه مطلب

عشق به خداوند

به کمک قرص و پارچه نم‌دار، تب فروکش کرد و دردِ سر بی‌جان شد و دیدگان باز. وضو گرفتم و دو دست‌ به بستن قامت، کنار گوش‌ها آرام گرفتند. زندگی پهلویم ایستاد: «نمازمو نخوندم که با تو بخونم عمه.» بی‌اراده در دل زمزمه کردم: «يَا عِمادَ مَنْ لَاعِمادَ لَهُ، وَيَا ادامه مطلب