نفحات

دو سرِ حی‍ـاط بزرگِ خانه‌ی کوچکِ اجاره‌ای‌مان، دو باغچه بساط پهن کرده‌اند. علف‌هرزها به دور از دو چش‍ـم پنجره، توی باغچه‌ی آن سوی حیـاط جولان می‌دهند. گروهی دور تنِ نحیف گل‌های رز می‌پیچند. گروهی نهال محجوبِ بهارنارنج را دوره می‌کنند. گاهی به دادرسی از گل‌ها، به جانشان می‌افتادم. اما ریشه‌شان ادامه مطلب

بی گناه

پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد می‌کنم و از پنجره می‌اندازم توی حیــاط، به لبه‌ی بام آویزانش می‌کنم. آفتاب، لبه‌ی خاکستری پشتِ‌بام را سفید  کرده‌است.  حیـــاط خانه‌ی بچگی؛ آفتابِ از ظهرْ گذشته اش، لبه‌ی بام… بهار بود که خانمِ گربه ادامه مطلب

موریانه

چشم باز می‌کنم. باز همان چهاردیواری سفید و سرد! باز صبحِ فردای دیروز! چشم باز می‌کنم؛ خسته‌ و کوفته، هم‌چون تنه‌ی درختی قطور که لشکر موریانه‌های نفْس و شیطان، به جانِ دل بی‌تابش افتاده‌اند. باز خورشید از میان شکافِ دیوارِ پیر، گوشه‌ی چادرش را، روی تنِ سرد کفِ اتاق انداخته‌است. ادامه مطلب

از میان برخیز

♥بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ♥ «جز آنچه زیرلب هر روز با توام در میان است.» با خواندن این جمله‌ی کاتب، آه از نهادم برخاست. چقدر پر ادعا هستم؛ حال آن‌که حتی یک نفَس از نفَس‌های عمر، یادتان نبودم. بی‌گمان می‌گویم، خب هر روز که دعا می‌کنم بیایید! با خودم که تعارف ادامه مطلب

هیچ

در کودکی و نوجوانی، هر حسی اغراق شده‌ است  و همه‌چیز زیـبا؛ چون درِ بسیاری ادراکات به رویت بسته است.

سرکش

توسنی کردم ندانستم همی  کز کشیدن سخت‌تر گردد کمند واگویی این تک بیت، به زیر لب، از سویدای دل و مزه مزه کردنِ حسی امیدبخش  در روزگـار مدرسـه،  در روزگـار ترسـیم آینده‌ای روشن در خیـال، در روزهایی که جملگی می‌گفتند تو نورَسی و دلت سفید و بی‌خط و خش، برای ادامه مطلب

دل شکسته

گاه ماجرایی، سنگی زشت و کج و معوج می‌شود و آبگینه‌ی دل را نشانه می‌رود. آبگینه‌ هزار تکه می‌شود. تکه‌ها‌ی شکسته، جوف صدر را پر می‌کند. یادآوری خاطرات، صدرِ مجروح را در هم مُشت می‌کند. فرو رفتن تکه‌های شکسته‌ی آبگینه در شش گوشه‌ی تنگ شده صدر، جای زخم را تازه ادامه مطلب

شما کی می آیید؟

اذان تمام نشده، صدای پدافند بیشتر شد. از توی ایوان، تیر پدافندهایی که توی هوا منفجر می­‌شدند، نمایان بود. کمی توی ایوان پا به پا شد و رفت تو. به اصرارش پشتِ دیوارِ هال نماز خواندیم. می­‌گفت: «ممکن است وسط نماز، شیشه­‌ها خرد شود و بریزد روی سرمان.» بعد از ادامه مطلب