نفحات

دو سرِ حی‍ـاط بزرگِ خانه‌ی کوچکِ اجاره‌ای‌مان، دو باغچه بساط پهن کرده‌اند. علف‌هرزها به دور از دو چش‍ـم پنجره، توی باغچه‌ی آن سوی حیـاط جولان می‌دهند. گروهی دور تنِ نحیف گل‌های رز می‌پیچند. گروهی نهال محجوبِ بهارنارنج را دوره می‌کنند. گاهی به دادرسی از گل‌ها، به جانشان می‌افتادم. اما ریشه‌شان ادامه مطلب

بی گناه

پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد می‌کنم و از پنجره می‌اندازم توی حیــاط، به لبه‌ی بام آویزانش می‌کنم. آفتاب، لبه‌ی خاکستری پشتِ‌بام را سفید  کرده‌است.  حیـــاط خانه‌ی بچگی؛ آفتابِ از ظهرْ گذشته اش، لبه‌ی بام… بهار بود که خانمِ گربه ادامه مطلب

خانه پدری

خانه‌ای که در آن کودکی‌ام به نوجوانی بدل شد. می‌گویند: «الانه که خراب بشه.» زنی عرب، گوشه‌ی راهروِ منتهی به اتاق‌ها ایستاده‌است و گریه می‌کند. می‌دوم توی اتاق کودکی‌ام. بچه را به بغل می‌گیرم. از کنار زن عبور می‌کنم و بچه را به بیرون می‌برم. برمی‌گردم. بازهم گریه می‌کند. دستش ادامه مطلب

موریانه

چشم باز می‌کنم. باز همان چهاردیواری سفید و سرد! باز صبحِ فردای دیروز! چشم باز می‌کنم؛ خسته‌ و کوفته، هم‌چون تنه‌ی درختی قطور که لشکر موریانه‌های نفْس و شیطان، به جانِ دل بی‌تابش افتاده‌اند. باز خورشید از میان شکافِ دیوارِ پیر، گوشه‌ی چادرش را، روی تنِ سرد کفِ اتاق انداخته‌است. ادامه مطلب