گوشه چادر

قدم هایش، تبسمش، گوشه ی چادری که باد با آن بازی اش گرفته بود. اما آن ستون، آن موجودِ ظریف و لطیف، باد بازیگوش را توی خُماری گذاشته بود. پسرک و دخترک دورش می چرخیدند و صدای خنده هاشان دایره را پُر کرده بود. باد صدایش را رقصان به گوش ادامه مطلب

قاب موبایل

دیرم شده و ای کاش که طی الارض بلد بودم. -ببخشید … می ایستم. وای نه دیرم شده: «بله؟» -شما دعا نیاز ندارید؟ با تعجب سرتاپایش را برانداز می کنم. زنی است موجّه… کیف سیاه زنانه اش را از روی شانه اش برمی دارد و در کیف را باز می ادامه مطلب

بارانِ بهاریِ گم شده در پاییز

  خوابت را دیدم. ماه مبارک بود. دُرست اردیبهشت ماه.. نگرانِ صدای مؤذن بودم. سحری نخورده بودیم. تو میوه پوست می گرفتی. من هم ماتِ دستانِ تو… صدای قطره های بارانِ اولین روز آذرماه. پریدم. پنجره، دُرست روبروی چشمانم. آسمانِ گریانِ سحر، تاریک و روشن بود. همان یک نفَس که ادامه مطلب

وظیفه ی هر پدری است.

بعضی اسم‌ها همان اولِ کار جذبت می کند. اینقدر خوش‌طنین است که ناخودآگاه دوستش داری. بیشتر وقت‌ها وقتی کسی را صدا می زنم با توجه به معنیِ اسمش صدایش می‌زنم و این حلاوت آن اسم را برایم بیشتر می‌کند. می‌پرسد:«عمه اسم من چه معنی میده؟» «زندگی» لبخندی بر گوشه ی ادامه مطلب