طاق
ماییم طرید و شَرید؛ لیک بی خبر از حــال خویش! دار غَرور ما را فریفته است؛ وگرنه یتیم آل محمد، از این مِحنت، قامتش گوی شده بود، نه اینکه سرگرم مَرَح و مَستی و مُستی. طریدِ بی شاخ و برگ، بایست قامتش به گرانیِ بار اَمـانت، محـراب شود؛ از ادامه مطلب
ماییم طرید و شَرید؛ لیک بی خبر از حــال خویش! دار غَرور ما را فریفته است؛ وگرنه یتیم آل محمد، از این مِحنت، قامتش گوی شده بود، نه اینکه سرگرم مَرَح و مَستی و مُستی. طریدِ بی شاخ و برگ، بایست قامتش به گرانیِ بار اَمـانت، محـراب شود؛ از ادامه مطلب
گربهای بود از دو پا فلج. و به مهربانی مادرِ خـانه، گوشهی حیاط خانه زندگی میکرد. بعد از ظهرها، صدای بقیهی گربهها از روی پشت بامها راهی حیاط خانه میشد. گربه با کمک دو دست، جور پاهای بیجانش را میکشید و کشانکشان تا میانهی حیاط میرفت. جواب صدای دیگر گربهها ادامه مطلب
آبی آسمان، گواهی میداد که روز است. صبح بود یا چاشت، ظهر بود یا دم غروب؟ حیران بودم. گویی آسمان، زمینِ صحن را به آغوش کشیدهبود. ایستاده بر زمین، در دل آسمان، درست روبهرویِ گنبد بودم. گنبد طلایی رنگ، چونان خورشید، خط افق را پوشاندهبود. حد جاری شد. تازیانه بر ادامه مطلب
دعا را از حفظ میخوانم. یاد او میافتم. روی دوپا، کنارم نشست. دست چروکیده و پیرش را، روی سنگ گذاشت: «داییِ من بود.» به اسم حک شده روی سنگ سیمانی، برای بار چندم نظر انداختم؛ قنبر «بوجار بود.» نگاهم کرد: «میدونی بوجار یعنی چی؟» نگاهم را دزدیدم: «نه.» «گندما رو ادامه مطلب