سرکش

توسنی کردم ندانستم همی  کز کشیدن سخت‌تر گردد کمند واگویی این تک بیت، به زیر لب، از سویدای دل و مزه مزه کردنِ حسی امیدبخش  در روزگـار مدرسـه،  در روزگـار ترسـیم آینده‌ای روشن در خیـال، در روزهایی که جملگی می‌گفتند تو نورَسی و دلت سفید و بی‌خط و خش، برای ادامه مطلب

دل شکسته

گاه ماجرایی، سنگی زشت و کج و معوج می‌شود و آبگینه‌ی دل را نشانه می‌رود. آبگینه‌ هزار تکه می‌شود. تکه‌ها‌ی شکسته، جوف صدر را پر می‌کند. یادآوری خاطرات، صدرِ مجروح را در هم مُشت می‌کند. فرو رفتن تکه‌های شکسته‌ی آبگینه در شش گوشه‌ی تنگ شده صدر، جای زخم را تازه ادامه مطلب

شما کی می آیید؟

اذان تمام نشده، صدای پدافند بیشتر شد. از توی ایوان، تیر پدافندهایی که توی هوا منفجر می­‌شدند، نمایان بود. کمی توی ایوان پا به پا شد و رفت تو. به اصرارش پشتِ دیوارِ هال نماز خواندیم. می­‌گفت: «ممکن است وسط نماز، شیشه­‌ها خرد شود و بریزد روی سرمان.» بعد از ادامه مطلب

دنیا همه سر به سر

سرتاسر سیاه پوشیده بود. بغل دست پنجره نشست. شیشه را تکیه‌گاه سرش کرد. بازتاب نیم‌رخش، در شیشه‌ی اتوبوس، نجابت و لطافت محض بود. گونه‌اش گل انداخت: «پونزده سالم بود که مادرم فوت شد.» «چرا؟» «نارسایی کلیه داشت. چند وقت بعدش بابام زن گرفت.» وقتی این را می‌گفت، نه چشمانش تر ادامه مطلب

فرزند بیشتر یا کمتر، کدام زندگی بهتر؟

زنگ سوم که خورد، صدایش پیچید توی گوشم. تنها بود. سوال هایی می پرسیدم که به بهانه اش تا دلش می خواهد حرف بزند. حرف رسید به پیری و مریضی. و به اولاد. گفت بچه‌ی زیاد، عصای پیری و کوری است. بچه بیار! دیر شده وا. تنها می مونی! زیاد ادامه مطلب

طاق

ماییم طرید و شَرید؛ لیک بی خبر از حــال خویش!  دار غَرور ما را فریفته است؛  وگرنه یتیم آل محمد، از این مِحنت، قامتش گوی شده بود، نه اینکه سرگرم مَرَح و مَستی و مُستی.   طریدِ بی شاخ و برگ، بایست قامتش به گرانیِ بار اَمـانت، محـراب شود؛ از ادامه مطلب

گربه فلج

گربه‌ای بود از دو پا فلج. و به مهربانی مادرِ خـانه، گوشه‌ی حیاط خانه زندگی می‌کرد. بعد از ظهرها، صدای بقیه‌ی گربه‌ها از روی پشت بام‌ها راهی حیاط خانه می‌شد. گربه با کمک دو دست، جور پاهای بی‌جانش را می‌کشید و کشان‌کشان تا میانه‌ی حیاط می‌رفت. جواب صدای دیگر گربه‌ها ادامه مطلب

قصیده محدود

آبی آسمان، گواهی می‌داد که روز است. صبح بود یا چاشت، ظهر بود یا دم غروب؟ حیران بودم. گویی آسمان، زمینِ صحن را به آغوش کشیده‌بود. ایستاده بر زمین، در دل آسمان، درست روبه‌رویِ گنبد بودم. گنبد طلایی رنگ، چونان خورشید، خط افق را پوشانده‌بود. حد جاری شد. تازیانه بر ادامه مطلب