خانه پدری

خانه‌ای که در آن کودکی‌ام به نوجوانی بدل شد. می‌گویند: «الانه که خراب بشه.» زنی عرب، گوشه‌ی راهروِ منتهی به اتاق‌ها ایستاده‌است و گریه می‌کند. می‌دوم توی اتاق کودکی‌ام. بچه را به بغل می‌گیرم. از کنار زن عبور می‌کنم و بچه را به بیرون می‌برم. برمی‌گردم. بازهم گریه می‌کند. دستش ادامه مطلب

موریانه

چشم باز می‌کنم. باز همان چهاردیواری سفید و سرد! باز صبحِ فردای دیروز! چشم باز می‌کنم؛ خسته‌ و کوفته، هم‌چون تنه‌ی درختی قطور که لشکر موریانه‌های نفْس و شیطان، به جانِ دل بی‌تابش افتاده‌اند. باز خورشید از میان شکافِ دیوارِ پیر، گوشه‌ی چادرش را، روی تنِ سرد کفِ اتاق انداخته‌است. ادامه مطلب

ادعای مشاهده

آخرین نامه ی امام زمان به آخرین نایب خاص خود:   خَرَجَ اَلتَّوْقِيعُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ اَلسَّمُرِيِّ يَا عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ اَلسَّمُرِيَّ  اِسْمَعْ؛ بشنو أَعْظَمَ اَللَّهُ أَجْرَ إِخْوَانِكَ فِيكَ؛ خدا اجر برادرانت را در مورد تو عظیم گرداند فَإِنَّكَ مَيِّتٌ؛ پس همانا تو خواهی مرد مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ سِتَّةِ أَيَّامٍ؛ در فاصله شش ادامه مطلب

انتهای کوچه

زن خودش را هزار پاره توی آیینه‌های ریز و درشت دیوار دید زد:«توی این شلوغی حتی نشد برم نزدیک حرم.»از حرف خودش گریه‌اش گرفت. نزدیک در ورودی رواق، میان انبوه آدم‌ها از حرکت افتاد.  صدایش را بالا برد: «چرا وایسادن؟ چرا نمی‌رن؟»  دختر به انبوه زن‌ها چشم‌ دوخت. پته‌ی چادرش ادامه مطلب