دل نوشـتـه

دل نوشـتـه

السّلام عَلی خَلَفِ السَّلَفِ!

ظلم با نعمت در یک جا جمع نمی شود. از کجا فهمیدم؟! از آن جایی که معتمد، از ترس این که او را ابوالخلف بخوانند، در خانه حبسش کرد. وه که سامرا چه حزن آور بود، در نبود امامش! لیک آبگینه ی به وسعت آسمان، از پشت صدها حاجب در نهایت راستی، زشتی شان را […]

دل نوشـتـه, منتخـب

رَجائى عَفْوُکَ!

چمباتمه می زنم کنـار راه آبِ آشپزخانه. آبِ کثیف را هدایت می کنم به چـاه و سرنگونی اش را نظـاره می کنم. بسـامدِ پژواکِ عاقبت به شـری… طلحه و زُبیر! «این شمشیر بار‌ها اندوه را از چهره ی رسول خدا زدود.♦» چـه فرجـام ملالت باری! سر بلند می کنم و به روبرو خیره می شوم. […]

دل نوشـتـه, منتخـب

استلحاق

عماره پسر ولید را گفتند از آن ابوطالب باشد. زیبا بود و تنومند. در عوض محمد را می خواستند:«او پسر تو، در عوض برادرزاده ات را به ما بسپار و دیگر پیجویش نشو! » لیک ابوطالب بود و پاره ی تنش نبی خاتم. ابوطالب بود و شعرهایی که به عشق او می سرود؛ والله لن […]

دل نوشـتـه

ولی

پای صحبت هر کس که نشستم آرام نشدم. بعد از صلاه ظهر بود که قرآن در دست گرفتم و از او خواستم تا با من صحبت کند، باری این دل نا آرام در سینه جا خوش کند. این صفحه بود و این آیه … «مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا…» […]

دل نوشـتـه, منتخـب

هیچ کس!

  دیروز دیدمش. شکسته شده بود. چند چین کنار چشمش و موی کوچک سپیدِ ابرو. تمامْ او می گفت و من محوِ تک موی سپید. نگاهم که می کرد، نگاه می دزدیدم و لبخند، چاشنیِ چهره ام می شد. دنیا تو را می شِکند. دنیا مُسخر توست، تا تو با تمام وجود غریو برکشی؛ أنا […]

دل نوشـتـه, منتخـب

آیینه

دلم را شکاند. با حرف نزدنش… با نگاه سردش بدون غرور گفتم: «دلم آیینه است. نشکنش.» خندید. نگاه کرد. گفتم: «دلم آیینه است. بشکند هزار تکه می شود و انعکاس رفتارت هزار برابر. آن وقت بر من خرده مگیر.» باز همان لبخند سرد در بین تقلاهایم خدا در یادم آمد. اگر آیینه ی شکسته ی […]

دل نوشـتـه, منتخـب

شُما!

می گویم شما، می نویسم شما…  به چشمِ دلم اشک می نشیند. اشکِ امنیت، اشکِ مهربانی، اشکِ شوقِ زیر سایه تان قد کشیدن و اشکِ فراق…  در خیالم در چند قدمی توسَم… نه، فلکه ی آب… گنبد طلایی را میبینم… مسجد گوهرشاد…ایوان مقصوره…شما آنجایی؟ برای صله ی رحم عازم حرم شده اید؟ کودکی هشت ساله […]

دل نوشـتـه, منتخـب

عجب خیال خوشگلی

می خوانم  «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ»  چه لذتی بالاتر از این که کِلکِ ذهنت را سوار کَلک خیالت کنی تا روی دریای کلمات شناور باشد و گاه واژه ای را بگیرد و گوشه ی کَلک بگذارد. و تو سر می چرخانی  دنیای زیبایی از کلمات کنار هم می بینی و هی می خوانی اش و […]

دل نوشـتـه

جایت خالی است!

جمله ای بود مأنوسِ با جان؛ لیک حزنِ کاتب، چشمانم را به سوزش انداخت. جایتان خالی است؛ گر نبود که نافرمان نمی شدم. می شدم؟ آن قدر غرقِ شما می شدم؛ آن قدر که نفَسی نمی ماند تا سر بیرون کنم و نظاره کنم دیگری را! می دانم! لیک بگذار بی ادبی کند این فرزند […]

داسـتانی, دل نوشـتـه

شوهری جوان

زن بر بی تابی شوهر جوانش گریه می کرد. بهترین همسری که می توانست داشته باشد، جواد بن علی بود. همانی که به اجبار پدرِ ام فضل یعنی مأمون، بر سر سفره ی عقدش نشسته بود.   ظرف انگور را جلوی شوهرش گذاشت.  چند دانه انگور از ظرف کم شد.  جگر شوهرش به سوختن افتاد.  […]

پیمایش به بالا