زن بر بی تابی شوهر جوانش گریه می کرد. بهترین همسری که می توانست داشته باشد، جواد بن علی بود. همانی که به اجبار پدرِ ام فضل یعنی مأمون، بر سر سفره ی عقدش نشسته بود.
ظرف انگور را جلوی شوهرش گذاشت.
چند دانه انگور از ظرف کم شد.
جگر شوهرش به سوختن افتاد.
شوهرش بیشتر از بیست و پنج سال نداشت.
هر چه فکر کرد نتوانست بفهمد چرا انگور زهرآگین را به شوهرش خوراند. او که از جواد بن علی جز خوبی ندیده بود.
و جواد بن علی به یمن پدر ام فضل، در بیست و پنج سال عمر خود طعم فراق پدر، ازدواج با دختری که دوستش نداشت و حصر را چشید.
جواد بن علی چه سهمی از دنیا برده بود؟
هیچ…
لیک با ام فضل مهربان بود. آنقدر مهربان که بعد از این که به وسوسه ی معتصم یعنی عمویش که بعد از مرگ مأمون خلیفه شده بود، به او زهر خورانید، گریه میکرد.
