داسـتانی

داسـتانی, نویسندگی

انتهای کوچه

زن خودش را هزار پاره توی آیینه‌های ریز و درشت دیوار دید زد:«توی این شلوغی حتی نشد برم نزدیک حرم.»از حرف خودش گریه‌اش گرفت. نزدیک در ورودی رواق، میان انبوه آدم‌ها از حرکت افتاد.  صدایش را بالا برد: «چرا وایسادن؟ چرا نمی‌رن؟»  دختر به انبوه زن‌ها چشم‌ دوخت. پته‌ی چادرش را از زیر پاها بیرون […]

داسـتانی, منتخـب, نویسندگی

گربه فلج

گربه‌ای بود از دو پا فلج. و به مهربانی مادرِ خـانه، گوشه‌ی حیاط خانه زندگی می‌کرد. بعد از ظهرها، صدای بقیه‌ی گربه‌ها از روی پشت بام‌ها راهی حیاط خانه می‌شد. گربه با کمک دو دست، جور پاهای بی‌جانش را می‌کشید و کشان‌کشان تا میانه‌ی حیاط می‌رفت. جواب صدای دیگر گربه‌ها را می‌داد. گاه گربه‌ای پیِ […]

داسـتانی, نویسندگی

سگ موتور سوار

دکتر عکس رادیولوژی را روی میز می‌گذارد: «مادرجان دستت شکسته.» رو می‌کند به مرد جوان: «مشکل این‌جاست که پوکی استخوان هم داره.» مرد جوان سر تکان می‌دهد و رو می‌کند به مادرش: «می‌بردن که می‌بردن. فدای سرت. حالا…؟!» حرفش را نصفه نیمه رها می‌کند: «آقای دکتر می‌شه دستش رو گچ گرفت؟ به خاطر باتری قلبش […]

داسـتانی, منتخـب, نویسندگی

پیاله‌ آب

برای رسیدن به گام‌های بلندش، می‌دویدم.  پیِ آوایی نا‍ آشنا، قدم برمی‌داشت. از این کوچه‌باغ به کوچه‌باغ بعدی. من هم به دنبالش.   دورنمـای  کوچه‌باغی پهن، که در امتدادش تا چشم کار می‌کرد، زمین کشاورزی بود. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. رودخانه‌ی باریک آب، بین‌ کوچه و زمین سرسبز، جدایی انداخته‌بود. گُدار آب، خاک کوچه […]

داسـتانی, نویسندگی

کنگر

عَذرا یک کنگر کوچک از توی سینی برداشت. فرو کرد توی پیاله‌ی سرکه. کنگر را به لبه‌ی پیاله کشید. دست دراز کرد:«بفرما همسایه! خیلی خوشمزه است!» زن آبِ دهانش را قورت داد. به زحمت روی دوپا نشست. کنگر را گرفت: «تشکر همسایه! بِسْمِ اللهِ الرَّحمٰن الرَّحیٖم.» عَذرا خندان دست برد توی سبد کنگر:«کنگرای کنار جوبِ […]

داسـتانی, نویسندگی

حجم بدن!

بعد از زیارت، مامان کفش‌هایم را از توی کیسه در آورد.  کفش‌های خودش را هم. انداخت جلوی پا. پایش را هُل داد توی کفش. خواست سگکش را ببندد. خم نشد. هم‌چون خیمه‌ای که ستونش را آرام بر میدارند، روی زمین نشست. یاد قصه‌اش افتادم…. نگرانی حضرت زهرا از این که بعد از مرگ، حجم بدنش […]

داسـتانی, نویسندگی

مرگِ زنده‌ رود!

آخرین کامیونِ خاک بود که دور می‌شد. لبه‌ی آبگیر نشست. پاهاش را آویزان کرد. پاهاش به اندازه‌ی یک قدمِ بلند با کف آبگیر فاصله داشت. محمد از درِ آهنی باغ پیداش شد. نگاهی به سرتاپای در کرد: «این درا هم سبک تِرس، هم راحت تِر باز می‌شِد. بایِد زودتِر عوضش می‌کردیم.» خندید و نزدیک شد: […]

داسـتانی, دل نوشـتـه

زود برگرد!

طِرِماحِ شاعر! نامه‌ی امام علی علیه‌السلام را به معاویه می‌رساند. به عشقِ اهل بیت، شعرها می‌سراید. همراه امام حسین علیه‌السلام می‌شود. از بیراهه، شناسایِ راه کوفه می‌شود. :«برای اهلم آذوقه می‌برم و به شما می پیوندم.» :«زود برگرد!» برگشت. عصر بود. تن‌ها زیر سم اسبان. خیمه ها سوخته. گوش دخترکان زخمی. زنان در راه شام […]

داسـتانی

تاریخ تکرار می‌شود.

چوب خیزران را که دید، ناله زد: «یا حبیباه! یا رسول الله!» برای رسوا کردن یزید، از جا برخاست. صدای اطرافیان شنیده می‌شد. _او دخترِ علی است. _مانند او سخن می‌گوید. اما درگوش فضه، صدای فاطمه سلام الله علیها پیچید. _اِعْلَمُوا اَنّی فاطِمَهُ وَ اَبی‏ مُحَمَّدٌ! در قاب خیالش، قامت دختر رسول الله نقش بست. […]

داسـتانی, نویسندگی

اولین روز مدرسه

کمک کرد تا بند کوله‌پشتی قرمز رنگم را روی شانه‌ها بیندازم. کفش‌های قرمز رنگم را، برای اولین بار به پا کردم. در آستانه‌ی در به انتظار، با نگاه دنبالش کردم. چادر روی سر انداخت. کنارم ایستاد به کفش پوشیدن: « توی راه، اگه آدم سن بالایی دیدی، بهش سلام کن!» گوشه‌ی چادرش را توی مشت […]

پیمایش به بالا