دو سرِ حیـاط بزرگِ خانهی کوچکِ اجارهایمان، دو باغچه بساط پهن کردهاند. علفهرزها به دور از دو چشـم پنجره، توی باغچهی آن سوی حیـاط جولان میدهند. گروهی دور تنِ نحیف گلهای رز میپیچند. گروهی نهال ادامه مطلب
پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد میکنم و از پنجره میاندازم توی حیــاط، به لبهی بام آویزانش میکنم. آفتاب، لبهی خاکستری پشتِبام را سفید کردهاست. ادامه مطلب
خانهای که در آن کودکیام به نوجوانی بدل شد. میگویند: «الانه که خراب بشه.» زنی عرب، گوشهی راهروِ منتهی به اتاقها ایستادهاست و گریه میکند. میدوم توی اتاق کودکیام. بچه را به بغل میگیرم. از ادامه مطلب