زمان

زندگی پرسید: چرا به شما می‌گویند امام زمان؟ مگر نامتان مهدی نیست؟!  گفتم: شما امام ما انسان‌ها در این زمان هستید. تنها رهبر زنده‌ی ما. بعد گفت: برای این از پیش ما رفته‌اید که آدم بدها شهیدتان نکنند؟ مثل امام‌های قبلی؟ گفت: قایم شده‌اید؟ گفتم: آره! وگرنه آدم بدها شما ادامه مطلب

قرآن های بر سر نیزه

هیچ استدلال عقلی، حاکم ظالم را قبول نمی کند؛  و فقط سکوتی فریاد زده می شود در برابر جبر و خفقان. کدام استدلال نقلی است که حاکم ظالم را ولی امر  جامعه بداند؟

خستگی

دست ها را سه بار تا گوش بالا می برم و هر بار الله اکبر می گویم. تسبیح به دست، ذکر حضرت مادر بر لب، پرده را کنار می زنم. آفتاب، دلگیر از ابرهایی که جلوی چشمانش را گرفته اند، بی رنگ و جان حیاط را پُر کرده است. کودکان ادامه مطلب

کافر شده ام؟

گفت کشاورز کافر است که دانه می پوشاند. و شب نیز، هر پدیده به زیر چادر سیاهش نَهان می شود. من و گناهانَم! حجابِ شما شد. کافر شده ام؟!

میزان

«الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا؛ آنها که تلاش هایشان در زندگی دنیا گم (و نابود) شده؛ با این حال، می‌پندارند کار نیک انجام می‌دهند!»   چه بسیار کارهایی که انجام می دهیم و با آن به قول امروزی ها، حالِ دلمان خوب است؛ لیک ادامه مطلب

زندگی

عمر مکلف شدنش به سال نمی‌رسد. جـانماز یاسی‌ رنگش را کنار جـانمازم پهن می‌کند. چادر گلدارش را بر سر می‌اندازد و کنارم می‌ایستد. به قائده‌ی یک وجـب تا سرِ شـانه‌ام فاصله دارد. قامت می‌بندد. نمازش با نمازم تمام می‌شود. بی آن‌که سر بچرخاند، دست توی جانمازش می‌برد. تسبیح پر از ادامه مطلب

اتومبیل!

تمثیل جالبی بود. «می خواهی بروی مسافرت… خب، ماشینت را می بری تعمیرگاه. زیر و بندش را می بینی، موتورش را معاینه می کنی، باد لاستیک هایش را تنظیم می کنی. با خیالی آسوده می زنی به جاده؛ می دانی این را، که توی جاده نمی مانی… از حرکت نمی ادامه مطلب

باران

کار هر روز ابرها شده است.  روی خوشید  که کمی از اوجِ آسمان پایین تر آمده را می گیرند. آسمان دلگیر می شود و زمین غمگین. صدای لُندیدن آسمان همه جا را بر می دارد. هی می غرد. یک مرتبه اشکش سر ریز می کند. می بارد. زمین نفسش را ادامه مطلب