بی گناه

پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد می‌کنم و از پنجره می‌اندازم توی حیــاط، به لبه‌ی بام آویزانش می‌کنم. آفتاب، لبه‌ی خاکستری پشتِ‌بام را سفید  کرده‌است.  حیـــاط خانه‌ی بچگی؛ آفتابِ از ظهرْ گذشته اش، لبه‌ی بام… بهار بود که خانمِ گربه ادامه مطلب

خانه پدری

خانه‌ای که در آن کودکی‌ام به نوجوانی بدل شد. می‌گویند: «الانه که خراب بشه.» زنی عرب، گوشه‌ی راهروِ منتهی به اتاق‌ها ایستاده‌است و گریه می‌کند. می‌دوم توی اتاق کودکی‌ام. بچه را به بغل می‌گیرم. از کنار زن عبور می‌کنم و بچه را به بیرون می‌برم. برمی‌گردم. بازهم گریه می‌کند. دستش ادامه مطلب

گربه فلج

گربه‌ای بود از دو پا فلج. و به مهربانی مادرِ خـانه، گوشه‌ی حیاط خانه زندگی می‌کرد. بعد از ظهرها، صدای بقیه‌ی گربه‌ها از روی پشت بام‌ها راهی حیاط خانه می‌شد. گربه با کمک دو دست، جور پاهای بی‌جانش را می‌کشید و کشان‌کشان تا میانه‌ی حیاط می‌رفت. جواب صدای دیگر گربه‌ها ادامه مطلب

پیاله‌ آب

برای رسیدن به گام‌های بلندش، می‌دویدم.  پیِ آوایی نا‍ آشنا، قدم برمی‌داشت. از این کوچه‌باغ به کوچه‌باغ بعدی. من هم به دنبالش.   دورنمـای  کوچه‌باغی پهن، که در امتدادش تا چشم کار می‌کرد، زمین کشاورزی بود. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. رودخانه‌ی باریک آب، بین‌ کوچه و زمین سرسبز، جدایی ادامه مطلب

پاداش

صدای نفس‌های شمرده، خیالم را راحت‌کرد که خوابش عمیق شده‌است. کسی می‌دید، این‌طور گوشه‌ی هال خوابش برده، می‌گفت خواب چه وقته؟ دم غروب که خواب بده. این را بارها از خودش شنیده‌بودم. اما برای من که می‌دانستم از صبح چقدر کار کرده و خسته‌شده، شادی به همراه داشت. دلم می‌خواست ادامه مطلب

پس از مرگ

نیمه‌شب است و ساعت دیواری، روی ساعت شش و چهل و پنج دقیقه توقف کرده‌است. و من می‌اندیشم؛ به لحظه‌ای که زمان برای من تمام می‌شود. باید تنها برای او و در راه او ، دل متأثر گردد. خدا از همه‌کس، بر همه‌کس مهربان‌تر و داناتر است. و من فقط ادامه مطلب

اسراف

 باید ثمر دهم. با این همه اسراف، چگونه؟ باید شاخه‌های اضافی را هرس کنم.  این همه شاخ و برگِ بی‌سود،  تمام توانم را می‌گیرد. ابتدایش زیبا می‌نماید؛ لیک ریشه‌ها ضعیف می‌شود. شاخه‌ها می‌خشکد.  برگ‌ها زرد می‌شود و می‌ریزد.  تنه‌ی کهنه و خشکیده… فقط سوختی است برای در راه ماندگان. یا ادامه مطلب

دنیـا

کتاب کشکول شیخ بهایی را باز می کنم. این عبارات، در مورد دنیا، از جلوی چشمانم رد می شود: «دل خویش را به یأس از تو قانع ساختم و از تو بازگشتم؛ چه یأس نیکوترین داروی طمع است. تو نیک بدان و من نیک دانم که از این پس دیگر ادامه مطلب