زود برگرد!

طِرِماحِ شاعر! نامه‌ی امام علی علیه‌السلام را به معاویه می‌رساند. به عشقِ اهل بیت، شعرها می‌سراید. همراه امام حسین علیه‌السلام می‌شود. از بیراهه، شناسایِ راه کوفه می‌شود. :«برای اهلم آذوقه می‌برم و به شما می پیوندم.» :«زود برگرد!» برگشت. عصر بود. تن‌ها زیر سم اسبان. خیمه ها سوخته. گوش دخترکان ادامه مطلب

تاریخ تکرار می‌شود.

چوب خیزران را که دید، ناله زد: «یا حبیباه! یا رسول الله!» برای رسوا کردن یزید، از جا برخاست. صدای اطرافیان شنیده می‌شد. _او دخترِ علی است. _مانند او سخن می‌گوید. اما درگوش فضه، صدای فاطمه سلام الله علیها پیچید. _اِعْلَمُوا اَنّی فاطِمَهُ وَ اَبی‏ مُحَمَّدٌ! در قاب خیالش، قامت ادامه مطلب

لا أدری

به تزویر و به تطمیعِ ابن‌زیاد راهی کربلا شدند؛ برای رویارویی با حسین علیه‌السلام. آنان که با دیدن امام دلشان می‌لرزید، با ترفند ابن‌زیاد در کوفه ساکت و منفعل ماندند. عمرو بن حجاج زبیدی برای امام نامه نوشته بود، که بیایَد، نوشته‌بود که با امام بیعت می‌کند. لیک فرمانده‌ی لشکر عمر ادامه مطلب

شبث یعنی عنکبوت!

به دنیا چسبیده‌بود و چونان عنکبوت می‌خواست دور تا دور دنیا را تار بتند. می‌خواست دنیا را از آنِ خود کند. لیک نمی‌دانست خانه‌اش سست‌است و به کوچک‌ترین فتنه‌ای برباد می‌رود.   به خیال دستیابی دنیا؛ آخرین دعوتنامه‌ی کوفیان به امام را امضا کرد. از اولین بیعت کنندگان با ابن ادامه مطلب

شلمغانی

شَلمغانی از یاران امام حسن عسکری علیه ­السلام بود.  بعدها مقرب جناب حسین‌بن‌روح نوبختی شد؛ تا این­که امور جدیدی را وارد دین کرد.  حسین‌بن‌روح گفت که تمام حرف‌­های شلمغانی کفر و الحاد به خداوند است. گفت که حرف­‌هایش را نپذیرید. گفت او را لعن کنید؛ اما خیلی­‌ها نپذیرفتند. گفتند او ادامه مطلب

لالایی

نشسته گوشه‌ی سنگ سیاه سرد. پته‌ی چادرش را توی دلش جمع کرده‌است. کتابچه را روبه رویش باز کرده‌است. دست بر روی سنگ می‌کشد. غبار از چهره‌ی عکس  حک شده بر روی سنگ می‌گیرد. آهنگ صدایش در گوشم … چونان لالایی‌هایش، آن وقت که پسرک را روی پاها می‌خوابانْد. صدایش امّـا، ادامه مطلب

نماز توبه

به کَلیمت، به آن که برای خودت ساخته‌ای گفتی به مفتون زده و دلباخته‌ی دنیا نگاه نکند. و منِ مجذوب دنیـا! ماه‌ حج نزدیک است. باید مُحرِم شوم! در آینه، خویش را به نظـاره ننشینم. نبینم این منِ مفتون زده را! و همه تو شوم. آینه و تجلّی‌گر تو از ادامه مطلب

اولین روز مدرسه

کمک کرد تا بند کوله‌پشتی قرمز رنگم را روی شانه‌ها بیندازم. کفش‌های قرمز رنگم را، برای اولین بار به پا کردم. در آستانه‌ی در به انتظار، با نگاه دنبالش کردم. چادر روی سر انداخت. کنارم ایستاد به کفش پوشیدن: « توی راه، اگه آدم سن بالایی دیدی، بهش سلام کن!» ادامه مطلب