نفحات
دو سرِ حیـاط بزرگِ خانهی کوچکِ اجارهایمان، دو باغچه بساط پهن کردهاند.
علفهرزها به دور از دو چشـم پنجره، توی باغچهی آن سوی حیـاط جولان میدهند. گروهی دور تنِ نحیف گلهای رز میپیچند. گروهی نهال محجوبِ بهارنارنج را دوره میکنند.
گاهی به دادرسی از گلها، به جانشان میافتادم. اما ریشهشان محکمتر از آن بود که آخی بگویند.
آن روز تلخ، شاید تهماندهی بهار بود که به حیـاط پناه بردم. لبهی ایوان نشستم. نمیدانستم از شنیدن آن همه حرف، عصبانیام یا درمانده. از خانه دور افتادهام یا بیکس شدهام.
میدانستم از اینکه اشکم سرازیر شود بیزارم.
چشمم افتاد به بیل بیقوارهی لمیده کنج دیوار.
وقتی توی دست گرفتمش، یک سر و گردن از من بلندتر بود.
کشان کشان بردمش میانهی باغچه. گِلها از لای شیارهای دمپایی، بیرون زد. دمپایی گِلی را توی سرش کوبیدم و توی خاکِ خیس هُل دادم. کمی آن طرفتر، دهان پر از خاکش را خالی کردم.
ریشهی علفهای هرز از دل خاک بیرون زد.
به خودم که آمدم، تمام خاک باغچه زیر و رو شدهبود.
علفهای زبان دراز را از روی خاک جمع کردم.
خاک را یک دست کردم. برگهای اضافی گُلها را هرس کردم. گاه خاری در دستم مینشست.
تمام بدنم درد میکرد. سنگینی دمپاییِ گِلی قدم برداشتن را سخت کردهبود.
غریب و تنها بودم؛ اما راضی. خسته بودم؛ اما آرام.
باغچه چه زیبا شدهبود.
پنداری زیر گلبرگهای سفید و صورتی رز، آب دویدهبود.
نَفحهای پیچید لابهلای موهایِ گُلگُلی پیچ امینالدوله. عطرش را به صورتم مالید.
یاد باغچهی دل کردم.
پیچکهای گناهی که به جـان گلهای زیبایش افتادهاند.
لیک سختی و مشکلات، تمامش را از ریشه میکَند و از دل بیرون میاندازد.
