سرکش
واگویی این تک بیت، به زیر لب، از سویدای دل و مزه مزه کردنِ حسی امیدبخش
در روزگـار مدرسـه،
در روزگـار ترسـیم آیندهای روشن در خیـال،
در روزهایی که جملگی میگفتند تو نورَسی و دلت سفید و بیخط و خش، برای من هم دعا کن!
و من بیصدا جوابشان میدادم که دست بر دلم نگذار که دستانت سیاه و زمخت میشود.
لیک اکنون همنوا با همان کامله زنها، به دنبال خودِ آن روزهایم میگردم به امیدِ التماس دعایی برای زندگی سیاه و تباهم در آیندهی دیروز
و نجوا میکنم باز این سخن آهنگین را؛
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سختتر گردد کمند
اما در این زمان، آنچه به ذهنم هجوم میآورد، دلم را هُری میریزد کف سینه…
روزی که این توسنی، کار دستم دهد و کمند پاره شود…
و منِ گمگشته، بی صاحب، افسار پارهام کنار پای شیطان افتاده و برق طمعِ چشمانش، کورم کرده…
اللَّهُمَّ وَ أَسْتَغْفِرُكَ لِكُلِّ ذَنْبٍ خَلَوْتُ بِهِ فِي لَيْلٍ أَوْ نَهَارٍ….
حَيْثُ لَا يَرَانِي إِلَّا أَنْتَ…
خدای من!
ببخش!
گناهِ در تاریکی شب و خلوت روز را که تو بر آن پرده انداختی.
تنها من بودم و تو…
و تو تنها چشمی که مرا دید!
گناه چه شیرین بود برایم!
تو بودی. تو دیدی. تو پوشاندی!