پناه برده کنج اتـاق، از لای در، به دنبالِ نورِ خورشید، نگاهم را از هال رد میکنم و از پنجره میاندازم توی حیــاط، به لبهی بام آویزانش میکنم. آفتاب، لبهی خاکستری پشتِبام را سفید کردهاست. ادامه مطلب
خانهای که در آن کودکیام به نوجوانی بدل شد. میگویند: «الانه که خراب بشه.» زنی عرب، گوشهی راهروِ منتهی به اتاقها ایستادهاست و گریه میکند. میدوم توی اتاق کودکیام. بچه را به بغل میگیرم. از ادامه مطلب
چشم باز میکنم. باز همان چهاردیواری سفید و سرد! باز صبحِ فردای دیروز! چشم باز میکنم؛ خسته و کوفته، همچون تنهی درختی قطور که لشکر موریانههای نفْس و شیطان، به جانِ دل بیتابش افتادهاند. باز ادامه مطلب