دل نوشـتـه

دل نوشـتـه

شبِ امتحان

شبِ امتحان که می شد، کتاب دویست صفحه ای را قورت می دادم و صبح بنابر سوالات قی می کردم روی برگه. بعد از مدّتی هر چه می کردم چیزی از کتاب در ذهن مبارکم نمانده بود. درست مثل غذایی که یکباره با آن معده پر می شود و چون خارج از ظرفیت معده است […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

تجافی

سلام نماز را به وداعش خواندم. تک ستاره ای در دل آسمان درخشید. تسبیح به دست، سرْ کنار جانماز گذاشتم. نگاهم به مهر کربلا بود و شیشه ی کوچک عطر سیب! خواب سرزده، دستِ روحم را گرفت و با خود برد. کلنگ بر زمین می خورد تا گورم گود شود. کلنگ بعدی… از خواب پریدم. […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

إهدِنِی

می گویم: اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیم هر روز و شُـما می گویی: اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیم هر روز و هر شب شُـما درخواست می کنی هِدایتـْ را و من هم! سمیعِ بصـیر می شنود و می بیند؛ تمایزِ طلبِ من و طلبِ شُـما را! کجـایِ مسیر بودن من و کجـایِ مسیر بودنِ شُـما را! صراط مستقیم، شُـما […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

تنها

توی اتاق نشسته بودم. صدای روضه می آمد و گاه صدای گریه. صدای گریه… «گفتند به خیمه ها حمله کنید و امام مهربان در گودال قتلگاه … با گوشه ی چشم به خیمه ها نگریست…» در چهارچوب در ایستادم. زیر گونه هایش خون نشسته بود؛ مانند چشم هایش. «حالت خوب نیست؟» سر تکان داد:«نه!» «حس […]

دل نوشـتـه

چقدر پوچ!

تلاش ها و تقلاهایم گویی ساق بر ساق مالیدن بود، برای خوش نامی… ثمره اش خروج گوهر انسانیت از روح… با فریاد زدن به زبان بی زبانی که: «من هستم، مرا ببینید!» او دید، هر دم… هر آن… خلوتِ بی پروایم را، جلوتِ ترسانم از خَلق را… چونان که در جوفِ شعارِ «نظر هیچ کس […]

دل نوشـتـه

عشق فرزند

همه جا چشم گرداندم، بهتر از تو نیافتم. کسی که من را بفهمد. بخواند. به بهترین ها رهنمون می کند. می گویی دروغ نگویم. می گویی حق کسی را نخورم. می گویی مدارا کن. می گویی احترام نگه دار. می گویی زیبا سخن بگو. می گویی فقیران را از یاد نبر. می گویی عزتت را […]

دل نوشـتـه

کور دل!

دیدنِ رویِ تو را دیده ی جـانْ بین باید وین کجـا مرتبه ی چشم جهان بینِ من است هنگـامه ی بانگِ نمازِ صبح! هنگـامه ی فرشتگانِ شب و روز! هنگـامه ی گریه ی او بر جـدّش! و من نَـه او ‌را می بینم و نَـه می شنوم. در گوشم نجـوا می شود و وحشت بر […]

دل نوشـتـه

دلم را برایت سرودَم.

همگی عاشقند. عبدی می شناسد عشقش را و عبدی نفَسش در آشفتگیِ این گره ی روح به شماره می افتد.    عَبْدِی أَنَا وَ حَقِّی لَکَ مُحِبٌّ فَبِحَقِّی عَلَیْکَ کُنْ لِی مُحِبّاً؛ بنده ی من! سوگند به حق خودم دوستدار تو هستم؛ پس سوگند به حق من برتو، مرا دوست بدار. ♦️ إرشاد القلوب , […]

دل نوشـتـه

اجاره

برای زندگی از دنیا می گفتم. جواب سوالش بود. سَر را بلند و نگاه کرد: مثل خونه که اجاره می کنن؟ «آره. مثل خونه ی اجاره ای. خیلی زود مهلتش سر میاد. باید خالی کنی و بری. بری یه خونه ی بهتر، بزرگتر و خوشگل تر.»  سوالِ توی نگاهش را دیگر ندیدم. دست های کوچکش […]

دل نوشـتـه

آن ها مهربانند!

از مادَر مهربان تر! امّا دیدند سیلی در میانه ی کوچه بر گونه ی مادَر را شنیدند صدای گریه های هر روز و هر شب مادَر را شنیدند صدای شکسته شدن سینه ی مادَر را شنیدند صدای کمک خواستن مادَر از فضّه را دیدند رگ گردنِ باد کرده ی پدَر را لمس کردند آماس های […]

پیمایش به بالا