دل نوشـتـه

دل نوشـتـه, نویسندگی

مشق عشق کن!

خدای منزه می دارد خود را را از حَمدِ حمدکنندگان به جز مخلَصین. ادب بندگی این است تو تسبیح گوی و به حمد که رسیدی، خدای را آن طور که خودش یادت داده است، حمد کن. مثل سُبْحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَبِحَمْدِهِ همه ی موجودات زبان به تسبیح گشوده اند؛ ای خدایی که از هر تحدیدی […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

در چند قدمی…

از دستِ غیبت تو شکایت نمی‌کنم  تا نیست غیبتی نبود لذّت حضور حافظ شکایت از «غم هجران» چه می‌کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور چند شبی است که آهنگ بـاد در گوشم می وزد. پرده می رقصد. شاخه ی نهال های توی باغچه در برابر این هنرنمایی تعظیم می کنند. لبخند […]

دل نوشـتـه

کاریست که شده!

گاز تمیز شده است. خوشحالم. قابلمه را با احتیاط می گذارم روی گاز. می دانم از این لجباز های همه چیز به هم ریز است. زیرش را کم می کنم و درش را کج می گذارم. می روم دنبال بقیه کارها. یک ساعتی می گذرد. صدایی می آید. می روم کنار گاز. در قابلمه سر […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

سایه همان نیستیِ نور است.

این دنیا و ما فیها چونان سایه است. جمله ی غم ها و اندوه ها؛ سرشار از نیستی است؛ مریضی ها، هجران ها، و ظلم ها… صبر و رضا در برابر نیستی … معامله ی من است با الله و پیدا کردنِ قابلیتِ پر شدن از فیض وجودی او، پر شدن از هستی… این صبر […]

دل نوشـتـه

پیش چشم شما…

به همه ی حرف هایش گوشِ جان سپرده بودم.  حالا بهترین فرصت بود که ببینَمش.  بابا که میزان علاقه ام را فهمید به مادرم گفت: «تو برو حرَم. خودم همراهش هستم.» توی راه، همه اش در فکر او بودم. بابا آدرسش را بلد بود. رسیدیم. هر چه گشتیم ندیدیمَش. از دری وارد شدیم. ضریحی کوچک. […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

تو را نخواهد فهمید.

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من این را او می گفت، همین دیروز؛ این که تا کسی به درد تو نباشد،تو را نخواهد فهمید و امروز در خیالم نقش می بندد؛ تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش و من تا […]

دل نوشـتـه

کرامت!

می فرماید صفتِ فرشتگان است؛ «بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ»؛«کِرَامٍ بَرَرَهٍ» و… و بعد می خواهد نزدش کریم ترین باشم؛ «…إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ…» باید فرشته شوم! فرشته ای که مقابل حیوان است. عقلی که مقابل غریزه است. هر شب، حساب از دل می کشم؛ آخر منم صاحب این دل. پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه […]

دل نوشـتـه

پوزه شیطان!

کجــا غُربت از این جگر سوزتر می یابی؟ ذریه آدم و از جنس فرشتگان باشی و در میان دَدان گرفتار! گیاهِ غفلت حلقه زَند دور پایِ عقل و دلت و یک آنْ چشم بیندازی…. کَلَّا! من این نبودم؟! من که ملائک را همنشین بودم. چرا …اکنون…این جا؟ نشانی از قلبِ نورانیِ حرم الله نیست. پوزه […]

دل نوشـتـه

آبکوهه محنت!

قلبم یخْ پوشه ای است. درمانش آتشْ بادی است از دره ی جهنم! آنگه جان در گوشه گوشه اش جان می گیرد. آنگه استشمام می کند نکهتی از بهشت را…

دل نوشـتـه

ظهور

می گویند اگر در حال انتظار بمیری چیزی از دست نداده ای. گویی در هنگام حکومتِ امامت جان داده ای. اما… من که حق و باطل را گم کرده ام چه کنم؟ چشم، برای دیدن، نور می خواهد. گاه در تاریکی، گاه در گرگ و میشیِ هوا و من متحیر اطرافم را می جویم. نمی […]

پیمایش به بالا