گاز تمیز شده است. خوشحالم.
قابلمه را با احتیاط می گذارم روی گاز. می دانم از این لجباز های همه چیز به هم ریز است.
زیرش را کم می کنم و درش را کج می گذارم.
می روم دنبال بقیه کارها.
یک ساعتی می گذرد. صدایی می آید. می روم کنار گاز. در قابلمه سر خود لیز خورده و کیپ دهن قابلمه شده است.
دور تا دور شعله ی گاز پر است از آب حبوباتِ نیم پز.
لبخند می زنم. کاریست که شده.

