دل نوشـتـه

دل نوشـتـه

س سه نقطه!

  امروز حرف «س» را یاد گرفت. داشت توی کتاب قصّه را نگاه می کرد. یک مرتبه گفت: اِ این ث سه نقطه است. نگاه کردم. انگشت کوچکش زیر این حرف بود؛ ش

دل نوشـتـه

قاب موبایل

دیرم شده و ای کاش که طی الارض بلد بودم. -ببخشید … می ایستم. وای نه دیرم شده: «بله؟» -شما دعا نیاز ندارید؟ با تعجب سرتاپایش را برانداز می کنم. زنی است موجّه… کیف سیاه زنانه اش را از روی شانه اش برمی دارد و در کیف را باز می کند. چند دعای جیبی بیرون […]

دل نوشـتـه

بارانِ بهاریِ گم شده در پاییز

  خوابت را دیدم. ماه مبارک بود. دُرست اردیبهشت ماه.. نگرانِ صدای مؤذن بودم. سحری نخورده بودیم. تو میوه پوست می گرفتی. من هم ماتِ دستانِ تو… صدای قطره های بارانِ اولین روز آذرماه. پریدم. پنجره، دُرست روبروی چشمانم. آسمانِ گریانِ سحر، تاریک و روشن بود. همان یک نفَس که از تو غافل شدم، اذان […]

دل نوشـتـه

وظیفه ی هر پدری است.

بعضی اسم‌ها همان اولِ کار جذبت می کند. اینقدر خوش‌طنین است که ناخودآگاه دوستش داری. بیشتر وقت‌ها وقتی کسی را صدا می زنم با توجه به معنیِ اسمش صدایش می‌زنم و این حلاوت آن اسم را برایم بیشتر می‌کند. می‌پرسد:«عمه اسم من چه معنی میده؟» «زندگی» لبخندی بر گوشه ی لبش می‌نشیند. و او زندگی […]

دل نوشـتـه

گل های داوودی

نمی دانم با خودم چند چندم بین کودکی و نوجوانی. زنی بلند قامت جلو تر از من قدم برمیدارد و من قدم هایم را بِدو، دوتا یکی می کنم تا زودتر به او برسم. ساقه ی گل های داوودی توی دستم خیس عرق شده اند. یک سنگ قبر کوچک می بینم. کودک بعدی. یک گل […]

دل نوشـتـه

مَـدارْ

و گفت: «خداوندِ تعالی دِل ها را موضع ذِکـر آفرید. چون با نفْس صحبت داشتند موضع شَهوتـ شد. و شهوَتـ از دِل بیرون نرود، مگر از خوفی بیـقرار کننده و یا شوقی بی آرامـ کننده.» دِل میانه ی توست. باید بِلـرزَد تا تو بر مَـدارْ بمانی.

دل نوشـتـه

بنیان مرصوص

برای بودنِ با تو، طابق نعل به نعل بودنِ من، نیاز به بنیانی مرصوص دارم. پدر ِ مهربانم، دخترت دست تو را می خواهد. می خواهد روی دو پای ضعیفش بایستد. می خواهد با تو و برای تو قدم بردارد. کمکم کن!  ذکر یا علی دور زبانم می چرخد و دستم به سویت دراز است. […]

دل نوشـتـه, منتخـب

خزان زودرس!

به اندازه ی یک نماز مهلت خواستم. امان نداد. تا می توانست بارید. دوباره قامت بستم. هی بغض فرو خوردم. بین این همه عسر یسری نمی بینم. امید می دهند با تو بهـار می شود. بیــا! بگو… با این خزان زود رس چه کنم!

دل نوشـتـه

غَیرُ مُهمِلِین

نوجوان نامه را سپرد به دستِ آبــ. حسین بن روح را صدا زد. : سلامٌ علیکم…نامه ام را به دستشان برسانید. چشمِ موج به کاغذِ خیسِ از اشک افتاد. دزدیدَش و با خود برد.  فرشته ای با نگرانی دمِ در خانه ایستاده بود. با دیدنش پرسید کجا بودی؟ غرق در چشمان موّاجـِ فرشته، زبانش سنگین […]

دل نوشـتـه

هیچ

از خواب بیدار شدم. همراه با بسامدِ پژواکِ :«برای آخرتَت چه کرده ای؟» در این غوغا سکوتِ محض بودم. پای سفره ی صبحانه… توی ماشین کنـار او… لبم مُهر خورده؛ همه چیز و همه جا برایم طعم گَسی داشت.. هیچـ… هیچ… به هر سو می نگریستم رد پایِ نفْس جلوه گری می کرد. کدام مصالح […]

پیمایش به بالا