نویسندگی

دل نوشـتـه

پنجره ی دنیا!

« و گفت: خدای را نگاه دار. گفتم: تفسیر این چیست؟ گفت: همیشه چنان باش که گویی خدای را می‌بینی.» می بینم خودَم را، تمام قد! جلو می روم. می بینم خودَم را، نیمه تَن. جلوتر… تنها صورتم… جلوتر… تُـــ را… نفَسم روی شیشه می نشیند. اشک می شود و تنِ فریبنده اش را لَمس […]

دل نوشـتـه

أوّاب

منِ پا در رکابِ سفر آخِرْ… دلم فرشته شدن می خواهد، بعد از این همه«کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» بودن. مگر  جز مکرمین در رکابت هستند؟ یا الهی… من أنتَـــ؟

دل نوشـتـه

خلوتـِ روح

راحت و در دسترس است، ابزاری که افراد به مددش، ادراکات خود را به دیگر انسان ها منتقل می کنند. تنها لمس و نگاه کردن به وسیله ی آرمیده در دست کفایت می کند. هر زمان که بخواهم … چشم ها و گوش هایم به قدر هزاران چشم و گوش پُر می شود. ادراکاتی خوب […]

دل نوشـتـه

راز محبّت

  به بند خود گرفتـار و اسـیرم رهـایم کن، رهـا از خُـودْپَرسْـتی      

دل نوشـتـه, منتخـب

اویِ من!

شبِ ولادت مولایْ است. «این جا یه مسجده. حالشو داری بریم مسجد نماز بخونیم؟» «باشه.» «خب، بعدِ نماز گوشه ی حیاط مسجد منتظرتم.» از ماشین پیاده می شوم. برایش دست تکان می دهم. روی می چرخانم. سر درِ مسجد، در قابِ نگاهم جا خوش می کند: «مسجد علی بن ابی طالب!» از پلّه ها بالا […]

دل نوشـتـه

هست و نیست!

می گوید اگر مهره های ستون فقرات به نخاع فشار آورد، پا خواب می رود، سوزن سوزن می شود؛ چون خون به درستی در پا جریان پیدا نمی کند. مثالی دیگر می زند؛ نسبت من با تصویرِ من در آینه. تصویر هم هست و هم نیست. هم وجود دارد و هم ندارد. اگر از روبه […]

دل نوشـتـه

باباجـون

چند ماهی است که مهمان جانمازم شده است. زندگی اول بار که می بیندش، توی مشت کوچکش می گیرد و نگاش را به من می دهد: «این کجا بوده؟ برای چی گذاشتیش توی جانمازت؟ تو که یه تسبیح دیگه داری.» «آره، این مالِ من نیست.» دست می کشد روی شکستگی دانه ی تسبیح: «اینجاشم شکسته […]

دل نوشـتـه

روی شونه هاش چکیدم.

هر چه نگاه می کنم اشک های دلم تمام نمی شود. او که عکس را دید گفت: «حالا به هم رسیده اند.» «کجـا؟» «توی بهشتــ!»   اما دل این مادر، وقت جدایی هزار تکه شد. هر چه کرد نتوانست به هم بچسباند این تکه های خونین را. گاهی خندید به دختر بچه ای که از […]

دل نوشـتـه

عصاره

انگشتم به اولین دکمه ی کیبورد که خورد، آسمان غرید. چند قطره باران کف حیاط افتاد.موسی کو تقی پف کرده و نشسته روی داربستِ پیچ امین الدوله.   گُل را دوست دارم و اولویتم برای انتخاب، عطر گل است. بوی پیچ امین الدوله از خود فارغت می کند، یا بهارنارنج، یا گل محمدی. بی جهت […]

دل نوشـتـه

الگو

«مثل منی، بیعت نمی کند با مثل یزید.» باید چون او شوم. لیکن آیینه ای که جیوه کنجش ریخته، میانش ترک خورده است و گردِ هوس رویش نشسته‌است؟! آینه و دود! منِ کج و معوج چه کنم؟ در پسِ ناامیدی روی می گردانم… حیرت زده … زیباست ؛ چونان بدر منیر… آن قدر لطیف که […]

پیمایش به بالا