نویسندگی

دل نوشـتـه

دلم را برایت سرودَم.

همگی عاشقند. عبدی می شناسد عشقش را و عبدی نفَسش در آشفتگیِ این گره ی روح به شماره می افتد.    عَبْدِی أَنَا وَ حَقِّی لَکَ مُحِبٌّ فَبِحَقِّی عَلَیْکَ کُنْ لِی مُحِبّاً؛ بنده ی من! سوگند به حق خودم دوستدار تو هستم؛ پس سوگند به حق من برتو، مرا دوست بدار. ♦️ إرشاد القلوب , […]

دل نوشـتـه

اجاره

برای زندگی از دنیا می گفتم. جواب سوالش بود. سَر را بلند و نگاه کرد: مثل خونه که اجاره می کنن؟ «آره. مثل خونه ی اجاره ای. خیلی زود مهلتش سر میاد. باید خالی کنی و بری. بری یه خونه ی بهتر، بزرگتر و خوشگل تر.»  سوالِ توی نگاهش را دیگر ندیدم. دست های کوچکش […]

دل نوشـتـه

آن ها مهربانند!

از مادَر مهربان تر! امّا دیدند سیلی در میانه ی کوچه بر گونه ی مادَر را شنیدند صدای گریه های هر روز و هر شب مادَر را شنیدند صدای شکسته شدن سینه ی مادَر را شنیدند صدای کمک خواستن مادَر از فضّه را دیدند رگ گردنِ باد کرده ی پدَر را لمس کردند آماس های […]

دل نوشـتـه, منتخـب

مهلاًمهلا

خسته از گنـاه و پینه بسته ی گنـاهم! به تماشا نشسته ام این اسـارت را؛ پیوندِ نافرمانی و نفْسِ از نفَس افتاده ام! نَفیر سُـویدای دلـم، مهلاًمهلاست! أبوالأحـرار عَلیْکَ مِنّی سـلام! یا سَـیدی! صـل من أجلی! آقایم برایم دعا کن!

دل نوشـتـه

درِ بهشت

کنارم می نشیند. اشکْ سرمه ی چشمش … نگاهم را به نگاهش می دوزم. «برای این که درِ بهشت رو به رومون باز کنن، باید بهشتی بشیم. مگه نه؟!» سر تکان می دهم:«اوهوم!» «یه بهشتی چطوریه؟… دورغ گو نیست. عصبی نیست… کینه ای نیست.» «اما تبری داره وا! تحمل ظالم…» نفسم را بیرون می دهم، […]

دل نوشـتـه

صادقانه می گویم.

«گفتند محبت را نشانْ چیست؟گفت: آنکه به نیکویی زیادت نشود و به جفا نقصان نگیرد.» صادقانه می گویم؛ اگر میخواهمت برای سر به راه شدن است. برای دیدن لبخند مولایم علی در هنگام دادن جان! بی تو، جان دادنم در این تلبسوا الحق بالباطل را نمی خواهم. مولایم دروغ است گر بگویم می خواهمت؛ چون […]

دل نوشـتـه

معنا!

هوشنگ ابتهاج می گوید زبان برای بیان واقعیات خارجی است. درد را مثال می زند؛ «چطوری می خوای دردُ بگی؟!» وقتی می گویند عالَمِ دیگر فقط عالَمِ معناست… می اندیشم به صوَر عالم ماده، حتّی کلمات هم تصویرند…اصوات…هر آنچه با حواس پنجگانه می یابم؛ همگی صورتند. و اگر من در این صورت ها بمانم؟! لذتش […]

دل نوشـتـه

دوری

و گفت:«هر که از چیزی بترسد، از وی گریزد و هر که از خـدایْ ترسد، در او گریزد.» فَکَیْفَــ دوری ات را تحمّل کنم؟

دل نوشـتـه

رُدَّ عَلَیَّ…

دیگر ندیدندش. نه توی مسجد، نه توی بازار، نه توی راه، نه دم درِ خانه ی علی و زهرا… دیگر نشنیدند صدای قرآن شب تا صبحش را، نغمه ی حجازَش را… اما دلتنگش نشدند… سراغش را نگرفتند… حالا ای یوسفِ زهرا تو را ندیدم، اگر هم دیده ام نشناختم… اعتراف می کنم که دلتنگ نیستم […]

دل نوشـتـه

لاف

«و گفت: زبان، ترجمان دل توست و رویِ تو، آیینه ی دل توست؛ بر روی تو پیدا شود هرآنچه در دل پنهان داری.» « لأَندُبَنَّک صَباحاً و مَساءً و لأَبکینَّ عَلَیک بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً؛ صبح و شب برای تو ناله می‌کنم و بجای اشک بر تو خون می‌گریم…» امتداد عذارم را به نظاره نشسته ای؟ آری! […]

پیمایش به بالا