نویسندگی

دل نوشـتـه, نویسندگی

دنیا همه سر به سر

سرتاسر سیاه پوشیده بود. بغل دست پنجره نشست. شیشه را تکیه‌گاه سرش کرد. بازتاب نیم‌رخش، در شیشه‌ی اتوبوس، نجابت و لطافت محض بود. گونه‌اش گل انداخت: «پونزده سالم بود که مادرم فوت شد.» «چرا؟» «نارسایی کلیه داشت. چند وقت بعدش بابام زن گرفت.» وقتی این را می‌گفت، نه چشمانش تر بود و نه بغضی در […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

فرزند بیشتر یا کمتر، کدام زندگی بهتر؟

زنگ سوم که خورد، صدایش پیچید توی گوشم. تنها بود. سوال هایی می پرسیدم که به بهانه اش تا دلش می خواهد حرف بزند. حرف رسید به پیری و مریضی. و به اولاد. گفت بچه‌ی زیاد، عصای پیری و کوری است. بچه بیار! دیر شده وا. تنها می مونی! زیاد بیار! نه مثل امروزیا که […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

طاق

ماییم طرید و شَرید؛ لیک بی خبر از حــال خویش!  دار غَرور ما را فریفته است؛  وگرنه یتیم آل محمد، از این مِحنت، قامتش گوی شده بود، نه اینکه سرگرم مَرَح و مَستی و مُستی.   طریدِ بی شاخ و برگ، بایست قامتش به گرانیِ بار اَمـانت، محـراب شود؛ از برای وصل به آسمان و […]

داسـتانی, منتخـب, نویسندگی

گربه فلج

گربه‌ای بود از دو پا فلج. و به مهربانی مادرِ خـانه، گوشه‌ی حیاط خانه زندگی می‌کرد. بعد از ظهرها، صدای بقیه‌ی گربه‌ها از روی پشت بام‌ها راهی حیاط خانه می‌شد. گربه با کمک دو دست، جور پاهای بی‌جانش را می‌کشید و کشان‌کشان تا میانه‌ی حیاط می‌رفت. جواب صدای دیگر گربه‌ها را می‌داد. گاه گربه‌ای پیِ […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

قصیده محدود

آبی آسمان، گواهی می‌داد که روز است. صبح بود یا چاشت، ظهر بود یا دم غروب؟ حیران بودم. گویی آسمان، زمینِ صحن را به آغوش کشیده‌بود. ایستاده بر زمین، در دل آسمان، درست روبه‌رویِ گنبد بودم. گنبد طلایی رنگ، چونان خورشید، خط افق را پوشانده‌بود. حد جاری شد. تازیانه بر هوا قد می‌کشید و بر […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

قلب سلیم

دعا را از حفظ می‌خوانم. یاد او می‌افتم. روی دوپا، کنارم نشست. دست چروکیده و پیرش را، روی سنگ گذاشت: «داییِ من بود.» به اسم حک شده روی سنگ سیمانی، برای بار چندم نظر انداختم؛ قنبر گفت: «بوجار بود.» نگاهم کرد: «می‌دونی بوجار یعنی چی؟» نگاهم را دزدیدم: «نه.» «گندما رو باد می‌داد. کاه رو […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

لوبیای سحرآمیز!

با این که برگشت به گذشته، مزه‌ی ذهنم را تلخ می‌کرد، نوشتم؛ ظاهر سایت، پس از چند سال، عوض شده بود. متن «درباره‌ی ما» را خواندم. آن زمان، متن مورد علاقه‌ام بود؛ اما حالا به دنبال آن شور قدیمشان می‌گشتم. متن کمی دستکاری شده بود. گویی آن چند جوان ابتدای دهه‌ی نود، یک پینچ از […]

داسـتانی, نویسندگی

سگ موتور سوار

دکتر عکس رادیولوژی را روی میز می‌گذارد: «مادرجان دستت شکسته.» رو می‌کند به مرد جوان: «مشکل این‌جاست که پوکی استخوان هم داره.» مرد جوان سر تکان می‌دهد و رو می‌کند به مادرش: «می‌بردن که می‌بردن. فدای سرت. حالا…؟!» حرفش را نصفه نیمه رها می‌کند: «آقای دکتر می‌شه دستش رو گچ گرفت؟ به خاطر باتری قلبش […]

ادراکـات, نویسندگی

خراب آباد

هبوط کرد. به خراب‌آبادی که گرسنگی داشت. تشنگی داشت. گرما زدگی داشت. غم داشت. برای صعود، هبوط لازم بود. با القای کلمات، او آسـْمانی شده بود. باید هبوط می‌کرد. باید از آن بهشت دل می‌کند. باید سختی می‌کشید تا می‌رسید به جنت بل رِضْوان من اللَّه. نه آن بهشت لایق او بود، نه این دنیا… […]

داسـتانی, منتخـب, نویسندگی

پیاله‌ آب

برای رسیدن به گام‌های بلندش، می‌دویدم.  پیِ آوایی نا‍ آشنا، قدم برمی‌داشت. از این کوچه‌باغ به کوچه‌باغ بعدی. من هم به دنبالش.   دورنمـای  کوچه‌باغی پهن، که در امتدادش تا چشم کار می‌کرد، زمین کشاورزی بود. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. رودخانه‌ی باریک آب، بین‌ کوچه و زمین سرسبز، جدایی انداخته‌بود. گُدار آب، خاک کوچه […]

پیمایش به بالا