نویسندگی

دل نوشـتـه, منتخـب

اوجِ مظلومیت

امیدوارم امام علی علیه السلام به همگی مان نظر کنند که به ذره گر نظر لطف بوتراب کند…. یادم نیست چند ساله بودم. شاید ۱۳ یا ۱۴ ساله که محبّتش بدجوری چسبید به دلم. قبلش از او دل گیر بودم؛ که چرا به زن می گوید ناقص العقل یا نیشش شیرین است و تشبه اش […]

دل نوشـتـه

اُرُسی!

یک حیاط بزرگ. میانه ی حیاط یک حوضِ آبی رنگ. دور تا دور حیاط، اتاق های کوچک و بزرگ با اُرُسی های سه دری، پنج دری و هفت دری. توی ایوان ها فرش پهن است. گوشه گوشه ی ایوان ها، پشت ارسی ها چند دختر کنار هم نشسته اند.زمزمه ی قرآنشان را می شنوم. گوشه […]

دل نوشـتـه

جوان خوش تیپ دیروز

وارد میدان نقش جهان اصفهان می شوم. حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم. کیفم را در دست محکم می کنم. با دست دیگر چادرم را می گیرم. راست و درست قدم بر می دارم. در دل زمزمه می کنم: «وَلَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا ۖ إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولًا♥» […]

دل نوشـتـه

گوشی رو بده دست امام رضا

دست روی سینه می گذارم و روبروی ضریح با ادب خم می شوم. عقب عقب می روم. زنی در حالی که اشک گونه هایش را تر کرده موبایلش را به طرف ضریح گرفته است. .. چند ماهی است مشهد نرفته ام. گوشی ام زنگ می خورد. دوستم است. رفته است مشهد. می گویم: «سلام! بَه، […]

دل نوشـتـه

استخوان

راه می رود. می دانم می خواهد بگوید. نگاهش می کنم. هِی نگاهش می کنم. می نشیند. روبرویم می نشیند. می گوید. از همه چیز می گوید. می خواهد آرام شود. گوشه ی چشمش خیس می شود. دیگر نمی توانم. به بهانه ی خارش پیشانی دست روی پیشانی ام می گذارم. چشمها را زیر دست […]

دل نوشـتـه

آزاد مرد!

تمام هفتاد و دو تن سرشار از یک عالَم حرفند. یعنی در واقع حرف ندارند. وقتی وصفشان را می خوانی، می خواهی یک قطار حرف ردیف کنی و از آن ها بگویی. اما پا که توی گود می گذاری پا پس می کشی.نه! این کار من نیست. چقدر دورم از آنها و چقدر دوستشان دارم. […]

داسـتانی, دل نوشـتـه

آمد!

دستم را از دستش رها می کند. دست می برد زیر لباس. با نخ قرمز سمت چپش یک دست کشیده شده است. نگاهم می کند: قشنگه؟ دست می کشم روی لباس. نرم است. زل زل نگاهش می کنم و سر تکان می دهم: آره می خندد:«اسم امام حسین هم روش نیست که بهش بی احترامی […]

داسـتانی, دل نوشـتـه

روزنه

می ایستم، درست در چهارچوب درِ آشپزخانه.خمیازه ای می کشم و چشمم را می خارانم.نور خورشید از روزنه ی سقف سرش را کرده تو و بر و بر مادرم را نگاه می کند.مادرم بی توجه سیب زمینی خلالی را می ریزد توی ماهیتابه.صدای جیلیز و ویلیز روغن می رود توی هوا.مادربزرگ کنار دبه ی روغن […]

دل نوشـتـه

باغ وحش کوه صفه

برای دلش می گویم: «باشه.» می رویم تو. شیرِ ماده گوشه ای نشسته و بی حوصله گوشه ای را نگاه می کند.هر چه فکر می کند غروب زیبای جنگل را به یاد نمی آورد. گرگ زیبایی سرش را روی دستش گذاشته و خمیازه می کشد. گربه ی  سیاه گوش از پشت شیشه به آسمان نگاه […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

مشق عشق کن!

خدای منزه می دارد خود را را از حَمدِ حمدکنندگان به جز مخلَصین. ادب بندگی این است تو تسبیح گوی و به حمد که رسیدی، خدای را آن طور که خودش یادت داده است، حمد کن. مثل سُبْحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَبِحَمْدِهِ همه ی موجودات زبان به تسبیح گشوده اند؛ ای خدایی که از هر تحدیدی […]

پیمایش به بالا