نویسندگی

منتخـب, نویسندگی

إِنَّ مَعِیَ رَبِّی

انسان در هر محیطی به دنیا می آید، محیط، ظرف روحش می شود و قالب محیط را می گیرد. رسم و روسوم خانواده اش در او نهادینه می شود. انسانی که در محیط معنوی و مذهبی به دنیا می آید و در آن محیط رشد می کند، صد البته که رنگ مذهب و معنویت به […]

دل نوشـتـه

جاهل مُدرِن!

جاهلیت اُولی فصاحت و بلاغت … شعرها می سُراییدند و بر خود می بالیدند. جاهلیت اُخری گشاده سخن بودن از نان شب واجب تر است. می نویسم. مَست می شوم. هر کلمه مینایی است لبالب از مُل. می نویسم… می خوانم …. مدهوش می شوم. حتّی اگر از یـار دلنواز بنویسم، مستِ تَرقیم بوده ام؛ […]

دل نوشـتـه

فقط تو را می خواهم.

بار سنگین بود. تمام تلاشش این بود که از دستش رها نشود. کمرش را صاف کرد. غرور جوانی اش انگاری داشت زیر نگاه ها له می شد. اما دست از تلاش برنداشت. دندان ها را به هم فشار داد و انگشت ها را به هم چسباند. بار توی بغلش محکم شد تا آخرِ مسیر، تا […]

دل نوشـتـه

زنده به گور

شب جمعه شد و داغ دل تازه. روی زخم، نمک می پاشند. می گویند جایت خالی است. دلتنگی چنگ انداخته به گلویم، فشار می دهد و قلبم را مچاله می کند. نامت را صدا می زنم، طعم خون در حنجره ام می نشیند.   ببین بی تو نمی توانم…  چرا نمی آیی؟ 

دل نوشـتـه

دمِ عید!

مدرسه ی خوبی بود. یکی از سال ها توی نمایشگاه کتابش، وصیّت نامه ی آماده ای دیدم. خریدمش. هر شش ماه نوشته های مدادی اش را به روز می کنم.  راستی تا روزها کوتاه است،قضای روزه ها یادمان نرود. برای  نماز هم برگه ای درست کردم. حساب همه اش را دارم. نماز هایی که از […]

دل نوشـتـه

آماس بسته

زخمی بود آماس بسته. پوشاندمش. کسی ندید. هیچ کس. دیگر خودم هم نمی دیدمش. یک روز سر باز کرد. زیرش فاسد شده بود و من نفهمیده بودم. بوی گندش همه جا را گرفت. درمانش، قطع عضو است. تصمیم دارم قلبم را درسته از جا بکنم. از قلب متنفرَم. همان که بینمان جدایی انداخت.

دل نوشـتـه

یخِ زمان

شوری شیرین به تلخیِ تمام دنیایِ دَنی در من به جوشش افتاده است. اسیرم. بنده ام. راهی است که شروع شده و باید به پایانش بَرَم. گاه و بیگاه، سر از بیراهه در می آورم. این قوای نفسانی… این روحِ جاوادنگی طلبْ کُن… این یخِ زمانِ در حال ذوب شدن… معنیِ اصرار بر خندیدن های […]

دل نوشـتـه

س سه نقطه!

  امروز حرف «س» را یاد گرفت. داشت توی کتاب قصّه را نگاه می کرد. یک مرتبه گفت: اِ این ث سه نقطه است. نگاه کردم. انگشت کوچکش زیر این حرف بود؛ ش

داسـتانی, منتخـب

گوشه چادر

قدم هایش، تبسمش، گوشه ی چادری که باد با آن بازی اش گرفته بود. اما آن ستون، آن موجودِ ظریف و لطیف، باد بازیگوش را توی خُماری گذاشته بود. پسرک و دخترک دورش می چرخیدند و صدای خنده هاشان دایره را پُر کرده بود. باد صدایش را رقصان به گوش بچه ها رساند: «آروم تر، […]

دل نوشـتـه

قاب موبایل

دیرم شده و ای کاش که طی الارض بلد بودم. -ببخشید … می ایستم. وای نه دیرم شده: «بله؟» -شما دعا نیاز ندارید؟ با تعجب سرتاپایش را برانداز می کنم. زنی است موجّه… کیف سیاه زنانه اش را از روی شانه اش برمی دارد و در کیف را باز می کند. چند دعای جیبی بیرون […]

پیمایش به بالا