نویسندگی

دل نوشـتـه

رفتن

با یک قدم از چهارچوب در فاصله می گیرم. می بینمش. درست روی اولین قفسه.همسان همانی است که در هجده سالگی در دستان فاطمه دیدم. می خواند و می بوسید و می گذاشت توی کیف. دلم پیِ استاد می گردد. به دل تلخندی حواله می دهم:«کلاس درس کجا و اینجا کجا! تو الان توی مسجد […]

دل نوشـتـه

گذشت

سه شب قدر گذشت… به واگویی، به امید گذشت. صورتِ گناه در خیال، که چگونه صبح از سر بگیرمش و ترس عقوبت، دندان بر لب پایین می فشرد و زبان به واگویی باز می شد: «وَ أَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفَارَ رَهْبَهٍ» صبح که شد آسمان، دل تنگ بود. گویی دلش را به دلم پینه زده بود. لیک […]

داسـتانی

خیال راحت

 «عید شده خوب غذا می خوریا. معلومه روزه خیلی بهت فشار آورده مامان.» می خندد و قاشق بعدی را می گذارد توی دهانش: «یکی عید قربانه، یکی عید فطر، خیالم راحته که امام زمان روزه نیست؛ ولی بقیه سال نمی دونم روزه است یا نه، غذا از گلوم پایین نمیره.»

دل نوشـتـه

دلتنگی

فکر و خیال پیروز میدان شد. خواب کلافه ام کرد؛ اما مرا با خود نبرد. شب جمعه به انتهاست. زیر کتری و قابلمه ی سحری را روشن می کنم. چند عدد خرما روی سر هم توی بشقاب. پیاله آماده برای ریختن ماست… نگاهم می کند. نگاه به فرار می گذارم… از زیر هجوم نگاهش: «نمی […]

دل نوشـتـه, منتخـب

رسانه مار دوش!

قصه ی شـاه ماردوش را توضیح می دهد. نمادهایش را. بعد می گوید: حاکم ظالم، خِرد را می سوزاند. از بین می برد. به اکنون می اندیشم. به شـاه یا شـاهان ماردوشی که خِرد کودک و نوجوان و جوان و بزرگسال را می سوزاند. به معنی حاکم رجوع می کنم؛ «چیره، مسلط، غالب» رسـانه اژدهایی […]

دل نوشـتـه, منتخـب

باد بازیگوش

در باز بود و باد بازیگوش می آمد توی خانه و می رفت. برگ های درخت توی باغچه را تکان می داد و شاخه ی گل را به این طرف و آن طرف می کشید. کف حیاط پر شد از شکوفه. شکوفه ها را پخش کرد توی هوا و بعد هم زد زیرش. از بس […]

دل نوشـتـه

بهارنارنجِ توی باغچه

بهارنارنجِ توی باغچه باز گل داده است. بادِ مهربانِ بَهاری رایحه ی عشوه گرش را هُل داده است توی اتاق. مرگِ مؤمنانه عجبـْ آفریده ی مست کننده ای است. رهایی از خود و ذوب شدن در برِ یـار…  شکرخندِ لَمحه ی وصال… امروز خوفِ از تلخْـ نگاه فرزندِ منتقمش، مرا آن سویِ بوته گُلی گم […]

دل نوشـتـه

عید گرانبار!

این چه غمِ گرانباری است بر دل  که از حملش عاجزی؟ به خیال خامی این غمِ خواندن خطبه ی فدکیه است. این که با خواندن ناله های دختر رسول الله؛ دنیا برایم بی معنا شد. گذر زمان پنداری دشمنی است که جگر مولایت را بیشتر بسوزاند. هر صبح و شام بگرید بر مظلومیت پدران و مادرانش […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

حُبّاً عَمیقاً

شاید به اندازه ی «ستوده شده» در این دنیا نفَس کشیده بودم. دوازده، سیزده سال… سپیده دمِ بیست و یکم ماه مبارک، درباره ی شهید این سحر، فکر می کردم. این که مگر خدا او را خیلی دوست نداشت؛ چگونه اجازه داد که شمشیر بر فرقش بزنند!؟ چگونه راضی شد که دیگر در این دنیا […]

ادراکـات, نویسندگی

ارث

رحـمهٌ للعـالمین برایمان به ارثــ گذاشت کتاب الله و اهل بیتش را که اگر أَخَذْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا♦؛ آن دو را بگیریم هـرگـز گمراه نمی شویم و مولایم علی جعلتُ فداه فرمود نگاه نکن به مَـن قالـ و نگاه کن به مـا قالـ + در این زمانه ی باطل لباسِ حق پوش، مُرید شخص نمی […]

پیمایش به بالا